#هم_قفس_پارت_144
_یه کمی از این حالت بیا بیرون مهرداد.تا کی می خوای هرچی مردم میگن به خودت بگیری؟لادن با من هم شوخی می کنه،بهم برمی خوره؟تو هم یه کمی خودت رو محکم کن،سعی کن این عادت مسخره رو از خودت دور کنی،یه کمی مردمی تر باش.
مهرداد نگاه تلخی بهم کرد،از نگاهش خوندم که بارها خواسته به این یاوه گویی ها عادت کنه ولی نتونسته.ناچارا بلند شدوبا هم پایین رفتیم.نرگس جلوی پله ها منو دید.
_سلام آقا،غذا حاضره کجا بچینم؟
_سلام نرگس،لطفا توی حیاط بچین،امشب هموا خیلی خوبه،زحمت افتادی.
_نه،چه زحمتی؟من از غروب براتون شام پخته بودم.ولی فکر نم کردم مهمون داشته باشین برای همین غذا زیاد نیست...
_عیبی نداره هر چی باشه دور هم می خوریم.
مهرداد برای کمک به نرگس به آشپزخونه رفت.منم رفتم پیش لادن.
_دنیا خیلی کوچیکه افشین؟
romangram.com | @romangram_com