#هم_قفس_پارت_133

دوباره ضبط رو روشن کردم و پرسیدم:

_چرا این قدر زود برگشتید؟ستاره خوب بود؟

_بله،حالش خوب بود می خواد تو رو ببینه.

_منو؟

باورم نمی شد.انگار تموم دنیا رو تو یه لحظه توی بغلم گذاشتن،عین برق از جام پریدم و از ماشین دور شدم.آقای حکمت با لبخند بدرقه ام می کرد.نمی دونی چه جوری خودم رو به اتاق ستاره رسوندم.صدای ضربان قلبم رو می شنیدم،قبل از این که وارد اتاق بشم دست کردم لای موهام،لعنت به این شانس،چرا ژل نزدم؟یه نگاه به سرتا پای خودم کردم،از این مزخرف تر نمی شد.یه شلوار جین ساده با یه صندل تابستونی و یه تی شرت،به خودم لعنت فرستادم،نمی شد یه کمی به سرووضعت برسی؟سه تا نفس عمیق کشیدم و توی اتاق رفتم.ستاره کنار پنجره ایستاده بود،با صدای در برگشت و یه لبخند ملیح تحویلم داد.دلم ضعف رفت،دست هام یخ کرده بود،یه لبخند زورکی زدم و در رو پشت سرم بستم.نشستم روی صندلی،ستاره هم اومد روی تخت چهار زانو نشست.

_خوبی؟

تک سرفه ای کردم که یه کمی از لرزش صدام کم بشه.

_مرسی،تو چطوری؟

_خیلی خوب،هنوز از من دلخوری؟

romangram.com | @romangram_com