#هم_قفس_پارت_129

برام فرقی نمی کرد چی بپوشم.چون در هر صورت ستاره نمی خواست منو ببینه.اولین لباسی رو که به دستم رسید پوشیدم و از در بیرون زدم.علی آقا هنوز داشت ماشین رو می شست و کارش تموم نشده بود.

_علی آقا قربون دستت،دیرم شده،یه آب بریز روش باید برم.

_ولی آقا هنوز خیلی کار داره.

_مهم نیست،عجله کن.

علی آقا ماشین رو سریع آب کشید وبعدش رفت تا در پارکینگ رو باز کنه.از آیینه ماشین داشتم می دیدمش وقتی در رو باز کرد و رفتم بیرون دیدم لادن از راه رسید.پیاده شدم.لادن با دیدن من لبخندی زد و جلو اومد.

_سلام،دیدی پیدات کردم؟

_سلام.

_کجا می ری؟

_دارم می رم بیرون خیلی هم عجله دارم.

romangram.com | @romangram_com