#هم_قفس_پارت_122


_کار سختی نبود،هر کسی حالت های تو رو می دید راز دلت رو می خوند.تو از دیروز صبح گرفتار ستاره شدی.هیچ کس این همه سختی به خودش نمی ده،خیلی وقته دوستش داری؟

_بله،دو سالی می شه،ولی اون موقع ستاره نامزد داشت،خیلی سعی کردم فراموشش کنم ولی نتونستم.حالا که نامزدیش به هم خورده...شما فکر می کنید امیدی باشه؟

_به خدا توکل کن،به امید خدا همه چی درست می شه.این چایی دم نکشید؟

توی آشپزخونه رفتم تا چایی بریزم،غافلگیر شده بودم،تمام بدنم می لرزید.دلم نمی خواست که کسی بدونه تو دلم چی می گذره ولی بالاخره اون پدربزرگ ستاره بود،دیر یا زود باید می فهمید.اصلا شاید توی وصل این رابطه می تونست کمکم کنه؟!

چایی رو که گذاشتم جلوش پرسیدم:

_شما کمکم می کنید؟

نگاهی به عمق چشمام کرد و گفت:_حتما.

_من اشتباهی رو که بهروز در قبال ستاره کرد جبران می کنم،امید به زندگی رو تو دلش زنده می کنم،فقط باید بخواد.


romangram.com | @romangram_com