#هم_قفس_پارت_119
خونه شون خیلی قشنگ بود.یه آپارتمان کوچیک دو خوابه که خیلی ساده و با وسایل ناچیزی تزئین شده بود ولی تمیز و مرتب بود.پدربزرگ تعارف کرد که بنشینم وخودش رفت توی یکی از اتاق ها،ناخودآگاه به سمت اتاق دیگه ای که اون طرف هال بود برگشتم.اون جا حتما اتاق ستاره بود.دوست داشتم اتاقش رو از نزدیک ببینم ولی درست نبود.به پذیرایی رفتم،هر گوشه ای رو که نگاه می کردم یه قاب عکس بود.یه عکس بزرگ روی دیوار نظرم رو جلب کرد.آقای حکمت با زن و مردی که حدس زدم پدرو مادر ستاره هستن.خود ستاره هم بغل پدربزرگش نشسته بود.توی عکس آقای حکمت خیلی جوون تر به نظر می رسید.سختی های زندگی هنوز خطوط صورتش رو عمیق نکرده بود وشوق عمیقی توی چشمانش دیده می شد که معلوم بود از بغل گرفتن نوه اش به وجود اومده.زنی که توی عکس بود صورت زیبایی داشت،درست مثل ستاره نگاهش جذاب بود ولی ستاره بیشتر شبیه پدرش بودکه با یه جذبه خاص بالای سر همه ایستاده بود.فکر این که این مرد یک روز با ضربه های وحشتناک زنش رو به قتل رسونده مو به تنم راست می کرد.توی چشمای ستاره کوچولو که آروم و تماشایی از توی عکس منو نگاه می کرد خیره شدم.پیش خودم گفتم اگه بچه مون شبیه ستاره بشهخیلی شیرین می شه وناخودآگاه لبخند روی لبهام نقش بست.با صدای آقای حکمت برگشتم.
_پسرمه با عروسم،اون کوچولو هم ستاره اس.اون یکی هم منم،خیلی پیر شدم نه؟
_نه،شما فقط یه کم شکسته شدین.
_لطفا بنشینید،میرم چایی درست کنم.
_اجازه می دین من این کار رو بکنم؟
_به اندازه کافی تو این چند روزه به شما زحمت دادم.
_اختیار دارین،زحمتی نیست.
_باشه پسرم،کتری و قوری روی گازه،چایی خشک هم توی کابینت بالای جاظرفیه.
با خوشحالی توی آشپزخونه رفتم.خوشحال بودم،از کنجکاوی توی محل زندگی ستاره لذت می بردم.مطمئنا تمام اون خونه رو ستاره تزئین کرده بودوهر چیز رو سر جاش گذاشته بود.نگاه کردن به تمام اون وسایل و دست زدن به چیزایی که ستاره هر روز اونا رو لمس می کرد اشتیاق خاصی در من به وجود آورد.توی آشپزخونه کوچیک ستاره همه چی سر جاش بود.چایی رو که دم کردمپیش آقای حکمت رفتم.یه تیکه روزنامه دستش گرفته بود که با اومدن من کنار گذاشت.عینک مطالعه اش رو هم از چشمش برداشت و روی روزنامه گذاشت.
romangram.com | @romangram_com