#هم_قفس_پارت_108
_تصادف کنم چی؟تا حالا بدون تو پشت رل نشستم.
_فدای سرت،تصادف هم کردی مهم نیست.فقط آقای حکمت رو تا قبل از ظهر بیار این جا.
مهرداد با سر موافقت کرد.وقتی برگشتیم پیش آقای حکمت ازش عذز خواهی کردم،بیچاره فکر کرد مسئله ای پیش اومده.
_من مزاحم شما نمی شم جوون.امشب همین جا می مونم،توی خونه آروم نمی گیرم.این جوری خیالم از بابت ستاره راحت تره.
_نه آقای حکمت،شما تشریف ببرید من می مونم،ممکنه به دارویی،چیزی احتیاج پیدا کنه،شما که از دستتون کاری ساخته نیست.
آقای حکمت از حرف من دل چرکین شد.
_من هفتاد و چهار سالمه ولی هنوز کار می کنم.چطور شما فکر می کنی از دست من کاری بر نمیاد؟
_باور کنید منظور بدی نداشتم،فقط خواستم بگم ماها چون سنمون کمتره تحرکمون بیشتره،می تونیم تمام شب رو بیدار بمونیم،ولی شما بهتره استراحت کنید،من قصد جسارت نداشتم،منم مثل پسر شما هستم.
romangram.com | @romangram_com