#هم_خونه_پارت_234
.میخوام حالا خودم عمل کنم. حالا میخوام ازش انتقام بگیرم
چی گفت ؟ برای چی اومده؟
.چیز خاصی نگفت. فقط گفت پایین فروشگاه منتظرمه و خداحافظی کنم و زود برم
.میبینی لیدا مثل همیشه مؽرور و از خود متشکره. مثل همیشه دستور میده. من هم قالش گذاشتم
.میخواستی ببینی چرا اومده . آخه که چی بشه؟ میخواستی باهاش حرؾ بزنی . دختر
.میدونم چرا اومده. از حرفش پیدا بود. حتما پدرش گفته دیگه از سهم و بخشیدم اموال خبری نیست
و آقا شهاب هم عزمش رو جذم کرده تا یلدا ی عاشق و دیوونه اش رو پیدا کنه و دوباره توی چشماش زل بزنه
.و جاد وش کنه.من هم دیگه خر نمیشم
دستهایش به وضوح میلرزید و لبهایش خشکیده . یلدا عصبی و هیجانزده با حالتهای ؼیر طبیعی مدام حرؾ میزد
.و پریده رنگ بنظر میرسید
.لیدا با یک لیوان آب به سراؼش آمد و گفت یلدا این رو بخور بعدا فکرش رو میکنیم که چیکار کنیم
.یلدا آب را سرکشید. گویی آنجا نبود . تمام حرکاتش ؼیر قابل کنترل و ؼیر قابل پیش بینی بنظر میامد
.لیدا در حالی که سعی داشت او را آرام کند گفت میخوای با هم بریم دانشگاه .الان فرناز اینا سر کلاسند
.آره باید ببینمشون
.لیدا یک تاکسی تلفنی خبر کرد و هر دو راهی شدند
فصل 75
.شهاب خسته و عصبی و سرخورده به شرکت رفت
کامبیز با دیدن او سریع از جا برخاست و پرسید چی شده؟ دیدیش؟
.شهاب آنقدر عصبانی بود که صداش در نمیامد. سری به علامت مثبت تکان داد و سعی کرد آرام باشد
.روی صندلی نشست و سیگاری روشن کرد194
کامبیز کنجکاوانه و منتظر به او چشم دوخته بود. عاقبت پرسید خب چی شده؟
.شهاب دود ؼلیظ سیگارش را بیرون داد و گفت فرار کرد
کامبیز متحیرانه گفت فرار کرد؟ یعنی چی؟
.شهاب چنگی به موها زد و گفت یعنی همین
آخه چطوری ؟ تو مگه خودش رو ندیدی؟
.چرا . بهش گفتم بیاد پایین دم در . بعد هم خودم رفتم و هر چی منتظر شدم نیومد
دوباره به کتابفروشی برگشتمو نبود. سراؼش رو گرفتم گفتند رفته. کتابفروشی دری بسمت کوچه ی
.پشتی داره. از همون در رفته بود
.کامبیز ناباورانه گوش میکرد از جای برخاست و گفت خب فردا که بر میگرده
.شهاب آهی کشید و گفت امیدوارم
.کامبیز که حالا هم عصبی مینمود گفت پسر خریت کردی. تو که دیدیش باید دستش رو میگرفتی و میاوردیش
.لعنتی . فکر نمیکردم اینکار رو بکنه
.عیبی نداره فردا بازم میریم سراؼش . این دفعه من هم میام. باید تمام راههای فرارش رو ببندیم
romangram.com | @romangram_com