#هم_خونه_پارت_215
بفرمایید.حالتون خوبه؟
تشکر . می بخشی. یلدا اونجاست؟
.نه خیر. میخواین با فرناز صحبت کنید
.البته . متشکر میشم
.فرناز گوشی را گرفت و گفت الو
.سلام فرناز خانم
فرناز که خیلی شاکی بود گفت سلام.( و سعی کرد بیتفاوت نشان دهد.)ا
فرناز خانم. یلدا کجاست؟
.فرناز با تعجب گفت یلدا؟ مگه خونه نیست
نه. شما خبر ندارید کجا ممکنه رفته باشه؟ امروز ندیدینش؟
.امروز اصلا کلاس نداشتیم. زنگ هم به من نزده . نه خیر
.مرسی . خداحافظی
شهاب بلافاصله شماره ی نرگس را گرفت . اما باز هم نتیجه نگرفت و تقریبا همان سوال و جوابها تکرار شدو شهاب
نگران تر
.و عصبی تر. مانده بود چه کند
.ساعت 2.1شب بود... شهاب از جا برخاست و مثل آنکه فکر ی به سرش زده باشد راهی خیابان شد
اتومبیل را روشن کرد و با سرعت خود را به در خانه ی کامبیز رساند. دست را روی زنگ گذاشت و پشت سر هم زنگ
.زد
کامبیز هراسان دم در ظاهر شد و گفت چی شده؟
.شهاب بدون آنکه منتظر شود تا چیزی بگوید او را هل داد و گفت بگو بیاد ببینم
کامبیز مثل کابوس دیده ها خود را به او رساند و گفت چی شده؟ چه خبره؟180
.شهاب فریاد زد. بهش بگو بیاد . بخدا هردوتون رو میکشم
کامبیز فقط متحیر نگاه میکرد. شانس آورده بود که پدر و مادر و خواهرش میهمان خانه ی کیمیا بودند. و الا نمیدانست
چه توجیهی برای رفتار شهاب بیابد؟
.شهاب درها را پشت سر هم باز میکرد و سرک میکشید و میگفت یلدا ...یلدا
کامبیز که تازه پی به موضوع برده بود با نگاهی پیروزمند جلو در ورودی ایستاد و پوزخندی زد و گفت چیه؟
شد اون چه نباید میشد؟
.شهاب که آتشفشان در حال طؽیان بود با این جرقه به سویش حمله ور شد و او را هل داد
کامبیز تعادلش را از دست داد و به دیوار خورد. از جا برخاست و حمله ی شهاب را تلافی کرد. یکدیگر را میکوبیدند
.و تهدید میکردند
شهاب گوشه ی لبش خونی شد و کنار پله ها نشست و نفس زنان گفت بگو کجاست؟
.کامبیز که دست کمی از او نداشت گفت. نمیدونم. اگه میدونستم هم بهت نمیگفتم. بذار دختره یک نفسی بکشه
شهاب که چشمهایش خونی بود با لباسهای درهم و موهای ژولیده و نفس نفس زنان پیش آمد و یقه ی کامبیز را
romangram.com | @romangram_com