#هم_خونه_پارت_213
فرناز
زنگ زد و ساسان جواب داد و گفت یلدا خانم تا یک ساعت دیگه اونجا هستیم. شما آماده اید؟
.بله . دیگه کاری نمونده
پالتوی شیری رنگ را برنداشت. هیچکدام از لوازمی را که شهاب برایش .گوشی را گذاشت . به کمد لباسهایش نگاه کرد
خریده بود را برنداشت. فقط عکس های روز عقدشان را برداشت. خواست نامه ای برای شهاب بنویسد. اما تنها به چند
.جمله اکتفا نمود
.شهاب
زمان زیادی به پایان پرده ی آخر باقی نمانده و پیکر ناتوان من خسته تر و ناتوان تر از ادامه ی
.بازی. پس حذؾ میشوم.... خداحافظ
. یلدا
ساعتی بعد همه چیز رو به راه بود. لوازم یلدا درون وانت چیده شد و خودش تنها در . یلدا نامه را روی میز گذاشت
.آپارتمان شهاب نگاهی به اطراؾ انداخت
گویی هر جا شهاب را میدید . به اتاق شهاب رفت و برای آخرین بار عطر خوش او را به
جان کشید و در حالی که اشکها او را بیتاب کرده بود و خانه را ستاره باران میکردند بالاخره دل کند و با خانه ی شهاب
دل هزار تکه اش در جای جای خانه بجا .برای همیشه خداحافظی کرد. در را بست و پله ها را افتان و خیزان پایین آمد
.ماند
فصل 52
.دخترها مشؽول چیدن بودند
لیدا گفت یلدا جون . من فکر کردم قراره کامیون بیاد که این همه طولش دادی.این چند تا کارتن رو هم که همینطوری
.میشد بیاری
.فرناز گفت فضولی نکن
.نرگس گفت یلدا یک چیزی تنت کن. داری میلرزی
باشه ...باشه. حالا شما فعلا بیاید چند تا چایی بخوریم تا کمی گرم بشیم. لیدا ببین چرا شوفاژ سرده؟
.شاید هم وانمود میکردند که خوشحال و خندان سرشان بکار گرم است .آنها حسابی مشؽول بودند
.ساسان پشت در بود. یلدا را صدا کرد و گفت یلدا خانم الان شوفاژها گرم میشن. لطفا بیاین ؼذاها رو بگیرین
.آنروز همه ناهار میهمان ساسان بودند. لیدا دختر شوخ طبع و خوشی بود و مدام سر به سر ساسان میگذاشت
.ساسان هم سرخ میشد. تا عصر همه چیز آماده و چیده شده بود. آنها فقط دو اتاق و آشپزخانه داشتند
خانه ی کوچک و دنجی بود . اما به محض رفتن فرناز و نرگس یلدا احساس دلتنگی کرد . لیدا هنوز مشؽول چیدن
.کمدش بود و عکسهای مختلؾ از هنرپیشه های ایرانی و خارجی را به کمدش میچسباند
یلدا به اتاقش رفت. فرناز برایش فرش آورده بود و یک دست رختخواب. نرگس هم آیینه ی بزرگ همراه دو قفسه ی
.فلزی برای گذاشتن کتابهایش آورده بود
.ؼروب شده بود و این اولین ؼروب تنهایی او بعد از مدتها بود و چه سخت بود و چه افسرده و گریان
گویی از همان لحظه دلش برای دیدن شهاب تنگ شده بود. با خود گفت من چیکار کردم؟ .دلش بشدت میتپید
. الان شهاب میره خونه و میبینه من نیستم. شاید نگران بشه. اینطوری دیگه هیچوقت نمیتونم ببینمش. هیچ امیدی نیست
romangram.com | @romangram_com