#هم_خونه_پارت_187

چرا الان؟ مگه نگفتی دو ماه دیگه بهش جواب میدی؟
.که یک ماهش هم گذشته
...منظورم اینه که وقتی از جانب شهاب مطمئن شدی. اون وقت
نرگس تو دیگه چرا؟از خودم بدم میاد که این همه مدت این بیچاره رو سر کار گذاشتم. در صورتی که
.میتونست با یک نفر دیگه روزهای خوبی رو داشته باشه
فرناز گفت سپیده رو میگی؟
.خفه نشی تو فضول
فرناز خندید و به نرگس گفت نگفتم بهت؟
.نرگس رو به یلدا گفت بهرحال میل خودته. هرطور که صلاح میدونی
.آنروز بعد از پایان کلاس یلدا با فرناز و نرگس خداحافظی کرد و کنار سهیل قدم زنان راهی شد
.سهیل گفت کارها برعکسه. امروز من ماشین نیاوردم
.اتفاقا انطوری بهتره
...آخه سردتون میشه. بریم بک جایی
شما سردتونه؟
.سهیل لبخندی زد و گفت من الان هیچی حالیم نیست
.یلدا شرمنده از حرفهایی که در نظر داشت به مقابلش چشم دوخت. از اینکه جواب رد به سهیل بدهد ؼمگین بود
بخود گفت آره شهاب هم همین احساس رو نسبت به من داره که تا حالا من رو سر کار گذاشته و چقدر در حق
.من بدبخت ظلم کردهو. من نمیخوام مثل شهاب باشم
.سهیل گفت دفعه ی قبل هم نیومدین یکجا بشینیم و چیزی بخوریم
.باشه بریم. ولی جایی که خیلی نزدیک باشه
.حتما
.و به کافی شاپی در همان نزدیکی رفتند
51فصل
نرگس و فرناز که صحبتهاشان حول وحوش یلدا و سهیل بود نرم نرمک از دانشگاه بیرون زدند و چهره ی آشنای
.کامبیز را که جلوی در منتظر ایستاده بود و به آنها لبخند میزد را دیدند
.نرگس زیر لب گفت ای وای هر وقت این یلدا ی بیچاره با سهیل قرار داره اینا پیداشون میشه
.حواست باشه چیزی نگی. دفعه ی قبلی شهاب کلی با یلدا دعوا کرده بود
.فرناز خاطر نشان کرد کؾ حواسش هست
.کامبیز جلو آمد و سلام و احوالپرسی کردند. دخترها بخاطر پذیرایی آنشب حساب تشکر کردند
کامبیز هم متقابلا برای آمدن آنها تشکر کرد و گفت یلدا با شما نیست؟
.فرناز گفت یلدا رفتت خونه. یک کمی زود رفت. مثل اینکه کار داشت157

.نرگس گفت البته نگفت که کی میره خونه. گویا جای دیگه ای کار داشت
کامبیز متفکر مینمود. گفت یعنی شما نمیدونید کجا کار داره. کتابی چیزی میخواست بخره؟

romangram.com | @romangram_com