#هم_خونه_پارت_172
.پسری که کنارش ایستاده بود گفت گفتم بیا میرسونمت . تقصیر خودته
.یلدا طاقت نیاورد و گریه کنان گفت تو رو خدا برو ... تو رو خدا برو
.پسره که ظاهرا دلش سوخته بود گفت ناراحت نباش خودم ردشون میکنم برن
.و در حالی که بسوی اتومبیل خیز برمیداشت فریاد بلندی کشید. آقا برو
اتومبیل کمی جلوتر رفت و باز ایستاد. پسره گفت خونه تون کجاست؟ ببین اگه منتظر اتوبوسی بهت بگم
دیگه اتوبوس نمیاد. ساعت نزدیک نوهه. اصلا میخوای برایت شخصی بگیرم؟
یلدا که به بن بست رسیده بود ناچار از اعتماد به پسرک گفت فقط بگو این اطراؾ آژانس داره یا نه؟
آژانس چیه؟ خودم میرسونمت تا در خونه تون. خونه تون کجاست؟
یلدا صحبت و اعتماد به او را بیفایده دید و دوباره از او فاصله گرفت و به خیابان رفت. اتومبیل دنده عقب گرفت و
.یلدا ترسیده تر از قبل شروع به دویدن در طول خیابان کرد
نمیدانست به کجا میدود. نمیدانست چرا میدود . فقط میخواست از آنها فرار کند. از همه ی آنها بگریزد144
...و صداهایشان را نشنود. با خود گفت تا چهارراه میدوم و اونجا از مؽازه دارها آدرس آژانس را میپرسم
.و بخود امید میداد
همانطور که در باران میدوید لحظه ای پشت سرش را نگاه کرد . گویی چند نفر توی ایستگاه با هم درگیر
بودند. بدون اهمیت به ان به دویدن ادامه داد.باد سرد و باران توی صورتش سیلی های پی در پی میزدند
.اما او همچنان میدوید. پشت سرش اتومبیلی بوق زنان پیش آمد. کسی از درون اتومبیل صدایش کرد
...یلدا خانم... یلدا خام
.یلدا با نگرانی به اتومبیل نگاه کرد کامبیز بود اتومبیل متوقؾ شد و کامبیز پرید و گفت یلدا خانم صبر کنید. ماییم
...یلدا نفس نفس میزد. کنار خیابان مثل موجودی ناتوان نشست
.کامبیز گفت یلدا خانم شهاب با اونها درگیر شد... داره میاد. اونهاش من هم گفت بیام دنبال شما
.یلدا به خیابان خلوت چشم دوخت. شهاب دوان دوان پیش آمد . یلدا به زحمت برخاست و بسوی او دوید
نگاه کامبیز بدرقه اش کرد... یلدا خیس و لرزان و گریان در آؼوش شهاب جای گرفت. کامبیز سوار اتومبیل شد
و دنده عقب گرفت یلدا تا گردن زیر لحاؾ خزیده بود و با اینکه بیدار شده بود اصلا قصد بیرون آمدن از رختخواب را
.نداشت
.احساس رخوت دل انگیزی وجودش را گرفته بود.اما صدای تلفن بلند شد و چندین ضربه به در خورد
.بالاخره با اکراه از رختخواب بیرون آمد. ساعت نزدیک 11بود. صدای شهاب را شنید که به تلفن پاسخ میداد
.پس شهاب هم نرفته. شاید اون هم گرفتار احساس رخوت دل انگیزی شده بود
...شهاب گفت یلدا تلفن
یلدا با تعجب از اتاق خارج شد و با اشاره از شهاب پرسید کیه؟
.شهاب هم آهسته گفت مادر کامبیز
یلدا متعجب تر گوشی را گرفت و سلام و احوالپرسی کرد... مادر کامبیز برای عروسی کیمیا دعوتش کرد و
...از او قول گرفت حتما برای عروسی بیاید... قرار بود کامبیز هم کارتها را بیاورد
شهاب پرسید
romangram.com | @romangram_com