#هکر_قلب_پارت_224
_یا میگی کجاست یا همین جا جونتو میگیرم...
صدای داد مضطرب هلیا رو شنیدم که گفت:
_من هیچی نمیدونم..باور کنین..من از چیزی خبر ندارم.دست از سرم بردارین..از همه تون بدم میاد..ولم کنین...
با شنیدن صدای پرتشویشش کنترلم رو از دست دادم و با عصبانیت وارد اتاقی که صداش رو شنیدم شدم..
در با صدای بدی به دیوار خورد..باقری به آرومی از روی صندلی بلند شد ولی هلیا ترسید و از روی صندلی پرید...نگاه خشمگینی به باقری انداختم و گفتم:
_اینکار ها چه معنی میده؟
با خونسردی گفت:آقا پارسیان بهتره شما دخالت نکنین..
با دیدن هلیا که با ترس و بغض نگاهم میکرد دلم ریش شد و از خود بی خود شدم...رفتم سمت باقری..زل زدم بهش و گفتم:
_من توی هرکاری که بخوام دخالت میکنم...اینو آویزه ی گوشت کن...
کمی مضطرب شده بود ولی سعی کرد آرام باشه و گفت:
_این بازجویی باید انجام بشه...آقای وطنی گذارشات رو به من دادن...ممکنه که این خانم با مجرمین در رابطه باشه..
دندونام رو از حرص روی هم فشار دادم و گفتم:
_مثل اینکه وطنی از جونش سیر شده...
خنده ی پرتمسخری کردم و دستام رو داخل جیبم زدم و ادامه دادم:
_من این پرونده رو شخصا قبول میکنم..پس کنار بکش تا مجبور نشدم از کار برکنارت کنم..
_شما بهتر میدونین این در حوزه ی فعالیت های من...
اومدم وسط حرفش و نگاه تیزی بهش انداختم و گفتم:
_گفتم این پرونده زیر نظر منه...
ترس رو توی چشماش میخوندم ولی نمیخواست خودش رو ببازه و گفت:
_فکر نمیکنین این پرونده برای شما خیلی کوچیک باشه؟عادت نداشتین خودتون رو درگیر مسایل ریز بکنین..
پشتم رو بهش کردم وگفتم:
_هرجور دوست داری فکر کن..این پرونده به طور کامل زیر نظر من انجام میشه...کوچکترین دخالتی داخلش از طرف هرکسی که باشه صورت بگیره بدترین عواقب رو واسش داره...
برگشتم سمت باقری و با چشمایی ریز شده گفتم:
romangram.com | @romangram_com