#هکر_قلب_پارت_207
شالم رو کندم و انداختم روی تخت و در همون حال گفتم:
_اگر هم میخواستی تولد بگیری لازم نبود مهمون دعوت کنی خودمون بودیم...تو نمیدونی من از شروین خوشم نمیاد.برای چی گفتی اونا هم بیان؟هان؟
اومد نزدیکم و با مهربونی گفت:
_خواهر گلم..چرا انقدر خودت رو اذیت میکنی..اصلا پیشنهاد اینکار با شروین بود..اون خواست که برات تولد بگیریم..
چشمامو ریز کردم و پرسیدم:نکنه بهش گفتین منو شهاب جدا شدیم؟
لبخندش رو جمع کرد و گفت:
_فکر کنم از زبون بابا شنیده..چون بدجور داره با دمش گردو میشکنه...ولی مگه تو و شها...
اومدم وسط حرفش و چند بار با حرص گفتم:هما..هما..همــا.آخه من به شماها چی بگم...
شونه هام رو گرفت و گفت:
_حالا خودت رو ناراحت نکن عزیزم...
لباس شبی رو که خریده بود گرفت جلوم و ادامه داد:
_بگیر بپوشش..اینم کادوی تولدت از طرف من...
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:
_پس همش نقشه بود؟
نیشش باز شد و گفت:یه همچین چیزی...زودتر حاضر شو و بیا بیرون...
ناچارا سرم رو تکون دادم و گفتم:
_باشه..
پشتش رو بهم کرد رفت سمت در ولی قبل از اینکه در رو باز کنه برگشت..چند لحظه با تردید نگاهم کرد...مرموز بهش چشم دوختم و گفتم:
_چیزی میخوای بگی؟
با من من گفت:
_هلیا...مشکل تو وشهاب جدیه؟
بهش براق شدم و گفتم:
_چرا میپرسی؟
romangram.com | @romangram_com