#هکر_قلب_پارت_205

چند دقیقه ای طول کشید تا هما از آپارتمان بیاد بیرون برای همین دستم رو گذاشتم روی بوق..میدونستم بی فرهنگیه و باعث آزار بقیه میشه ولی واقعا بی اعصاب شده بودم..اومد بیرون و دستش رو با اعتراض توی هوا تکون داد و سوار ماشین شد..
_چه خبرته تو.اومدم دیگه...
ماشین رو روشن کردم و بدون جواب دادن بهش حرکت کردم...کمربندش رو بست و گفت:
_آروم تر برو.عجله که نداریم.
من هم کمربندم رو بستم و گفتم:
_چی میخوای بخری؟
یکم فکر کرد و گفت:
_اول تصمیم داشتم مانتو بگیرم..ولی الان فکر میکنم بهتره یه لباس شب بگیرم.
کلافه گفتم:
_وای هما لباس شب نه..خیلی دردسر داره...
_رو حرف من حرف نزن..هرکاری میگم بکن...
با حرص روی فرمون ضرب گرفتم..با هما سرو گله زدن نداشت...اول بازار نگه داشتم و شروع کردیم به گشتن...برعکس همیشه اینبار سخت پسند شده بود و یکسره ازم میپرسید این خوبه؟یا نظرت راجع به این چیه...کفرم رو بالا آورده بود...بلاخره بعد از ساعت ها گشتن و خوب و بد کردن جلوی یه مغازه ایستاد و دستم رو کشید و به یه پیرهن اشاره کرد و گفت:
_پیدا کردم هلیا...فکر کنم خیلی خوب باشه..بریم داخل ببینیم.
یه لباس شب بلند به رنگ مشکی بود که تا روی زانو ها تنگ بود..روی لباس به سادگی اما شیک کار شده بود یک بند داشت که دور گردن میرفت ...از پشت تا پایین تر از شونه هام باز بود و چیزی نداشت..و به عنوان بهترین لباس شب وسط ویترین گذاشته بودنش...از سلیقه ی هما خوشم اومد..واقعا شیک بود..داخل شدیم...با مغازه دار صحبت کرد ودر آخر روشو سمت من کرد و گفت:
_خوبه؟بگیرمش؟
دوباره به لباس نگاه کردم و شونه ای بالا انداختم و گفتم:
_فکر میکنی اندازه ات باشه؟
لبخند مرموزی زد و گفت:بیخیال اندازه اش...میخوام لاغر کنم..
نفسم رو پوف کردم بیرون و گفتم:
_خیلی خوب.حساب کن برگردیم..الان 3 ساعته داریم توی بازار بخاطر تو ول میگردیم...هوا تاریک شد..
همون لباس رو بلاخره گرفت...انگار بار سنگینی رو از روی دوشم برداشتن...دیگه پاهام گز گز میکرد...با خوشحالی اومدیم بیرون و گفت:
_حالا میتونیم برگردیم..
با تمسخر گفتم:

romangram.com | @romangram_com