#هکر_قلب_پارت_193
_ناراحتت کرده؟چیزی گفته؟اشتباهی کرده؟
کلافه گفتم:نه بابا...از هم جداشدیم..فقط همین..چرا میخوای بزرگش کنی..
رفتم توی اتاق و در رو بستم...از دیشب که با شهاب حرف زدم دیگه هیچ خبری ازش نداشتم...مجبور شدم به بابا بگم..برای همین مورد شماتتش قرار گرفتم....از امروز دوباره زندگی میکردم..مثل یه آدم عادی...احساس شکست بس بود...انقدر محکم بودم که دوباره وایسم...پرغرور..گوشیم رو برداشتم..شماره ی شهلا رو گرفتم..بعد از چند لحظه جواب داد:
_سلام بر رفیق بی معرفته نامرد بی شعور نفهم بی خصایت...
_تا کی میخوای فحش بدی؟
_تا وقتی که تو از رو بری..
_میدونی که نمیرم.
_آخه آدم نیستی.
_جای احوال پرسیته؟
خندید و گفت:
_اصلا یادم رفته بود..سلام..چطوری رفیق بیشعور..عوضی...کثافت...
_بسه بابا نخواستم تو احوال پرسی کنی..
_خوبه..حالا حرفتو بزن.
_امتحانات تموم شد؟
_انقدر خودت رو کنار کشیدی که دیگه از هیچی خبر نداری..آره عزیز من..دو روز پیش تموم شد..امتحان امروزت رو چیکار کردی؟
_ده میشم.میتونی بچه ها رو جمع کنی بریم بیرون؟
_بچه ها یعنی نسرین و سودابه؟
_نه..یعنی هر ادم پایه ای رو که میشناسی...ولی تعداد زیاد نشه..
_حالا واسه کی ؟کجا؟
_فردا صبح .کوه
_من تا 8 نفر یا کمتر جمع میکنم...
_خوبه باشه.
_پس فعلا کاری نداری..برم دست به کار بشم؟
romangram.com | @romangram_com