#هکر_قلب_پارت_191
بدون اینکه بهش نگاه کنم گفتم:
_در رو باز کن میخوام برم پایین...
چیزی نگفت...فقط خیره شد بهم...میدونستم داره عذاب میکشه...بهش پشت کردم...چند لحظه همونطوری ایستادم..مردد بود...حس کردم گوشیش رو از توی جیبش در آورد و بعد از چند لحظه صداش رو شنیدم:
_الو ... کامران...قرار امشب رو بنداز واسه ی یه شب دیگه...
دست راستش دور گردنم حلقه شد...سرش رو روی موهام گذاشت و در همون حال گفت:
_نمیشه..نه امشب نه...خداحافظ
هرم نفس های داغش روی موهام دیوونم میکرد...دلم میخواست غرورم رو بشکنم و گریه کنم......چطور میتونی با من اینکارو کنی شهاب؟چرا اینکار رو میکنی؟منو عاشق خودت کردی که چی بشه؟چرا چشمام رو به دیدنت عادت دادی؟ کمی تکون خوردم تا از توی آغوشش بیام بیرون...نزاشت...آروم زمزمه کرد:
_چرا اینطوری شدی هلیا؟
با تموم قدرتم برگشتم و غریدم:
_به من دست نزن..
متعجب نگاهم کرد..ادامه دادم:
_تغییری نکردم شهاب...مثل همیشه ام.
اومد جلو و شونه هام رو گرفت و با قلدری گفت:
_امروز اون ساحل عوضی به تو چی گفت؟بگو چه زِری زده که اینطوری رفتار میکنی
خونسرد نگاهش کردم و گفتم:
_چیز خاصی نگفته عزیزم...داشت از هنرهای تو میگفت...از بزرگیت..از قدرتت...از معرفتت..
اومد وسط حرفم..تکونم داد و گفت:بس کن هلیا...بس کن لعنتی..
دستم رو آوردم بالا و آروم گذاشتم روی گونه هاش و نوازشش کردم و بی احساس گفتم:
_چرا به هم ریختی شهاب؟از چی ترسیدی؟چرا خودت رو باختی؟
مردمک چشماش تکونی خورد...صدای نفس هاش کمی تند شده بود...سردرگمی رو توی چشماش میدیدم...ازم فاصله گرفت و در رو باز کرد..بهم پشت کرد...رفت سمت پنجره ی اتاق و گفت:
_زنگ بزن به تاکسی تلفنی...برگرد خونه...
داشتم لذت میبردم...شهاب ترسیده بود...از توی چشمام خونده بود...کمی رفتم سمتش و گفتم:
_از چی فرار میکنی شهاب؟
romangram.com | @romangram_com