#گودبای_تهران_پارت_605

شاید حق با سیاوش بود .

اون سهیل رو بهتر از من و نازنین میشناخت

سیاوش سکوته بینمون رو شکست و درحالی که به اتیش خیره بود گفت:

- نازنین دنیای منه ؛ احساسی که بهش دارم قابل وصف نیست ، هر کاری که از دستم بر می اومد واسه ارامشش میکردم ، اما نمیدونم چرا هیچ وقت نشد که باهم خوب باشیم ؛ ی دیوار بلند از غرور ، تکبر ، نفرت بینمون کشیده شد ! تو عمرم به زنا جز واسه لذت نگاه نکردم اما اون روز اول که نازنین تورو وارد زندگیمون کرد ، چشمای مشکیت ، لبخند و خنده های قشنگت دلمو لرزوند ؛ همیشه وقتی وارد ی جمعی می شدم نبود ، دختری که جذبم نشه و سمتم نیاد... من بهشون احساسی نداشتم ؛ اما وقتی واسه ی بار تو زندگیم دل بستم از شانسم عشقم از من متنفر بوده و هست...



سرشو اورد بالا و بهم نگاه کرد

سریع گفتم: من دید بدی نسبت به تو پیدا کرده بودم چون نازنین همیشه از سختگیرای تو بعضی کارات پیش من می نالید...تو ذهن من ی دیو سیرت بودی ؛ من الان ازت متنفر نیستم



از جام بلند شدم ، از پله های ایوون اومدم پایین و اروم اروم رفتم پیشش

سیگارشو پرت کرد تو آتیش

به یک قدمیش رسیدم .

سرشو یکم خم کرد سمتم ؛ چشماشو ریز کردو گفت:

- ی سوال میپرسم دوست دارم عین حقیقتو برام بگی


romangram.com | @romangram_com