#گودبای_تهران_پارت_522

رفتم سمتش ، به یک قدمیش که رسیدم وایسادم

چونشو با دستم گرفتمو سرشو اوردم بالا...

چشمای اشکیش سُر خورد تو چشمام

با عجز نگاهم می کرد

گفتم : چرا با اون وضعت از رو تخت بلند شدی؟ ها؟ ساعت ۵ صبح بلند شدی راه افتادی تو کوچه خیابون ، نمیگی اگه ی مرگت میشد من چیکار می کردم؟(جواب ندادنش شدید عصبیم می کرد با داد گفتم) جوااااابه منووووووو بده

چشماش بر عکس چشمای نازنین که هروقت فریاد می زدم رنگ ترس به خودش می گرفت ، شجاع شد...

ازم فاصله گرفتو با شجاعت داد زد : از همتون بدم میاااااد ، از تو بدم میااااااد ، از مجید بدم میاااااااد ، از اون حمید عوضی بدم میااااااد ، از نازنین بدم میاد ، از هاشم بدم میاااااد ، از مامانم که با هاشم عروسی کرد بدم میااااد ، حتی از بابامم که سریع مُردو پشتمو خالی کرد بدم میاد... (با گریه ادامه داد) من حتی از این خونه لعنتیم بدم میاد ، از تهران بدم میاد...من از این دنیااا بدم میاد



گود بای تهران:

دستاشو گرفت جلوی صورتشو شروع کرد به شدید گریه کردن

من با همه قصاوت قلبی که دارم...طاقت گریه های ترنمو ندارم...

اخمم یکم کمرنگ شد

با صدای ملایم گفتم: من ساعت ۱۰ امروز واسه محضر وقت گرفتم


romangram.com | @romangram_com