#گودبای_تهران_پارت_161

شاممونو با شوخی و خنده خوردیم

بعد میزو جمع کردیم

وقتی همه کارا تموم شد

نشستیم رو مبل دوره همو میوه میخوریم گپ میزدیم

ساعت نزدیک ۱۰ بود که امیررضا اینا قصد رفتن کردن

با پری جون روبوسی کردم با هستی ی دسته ساده دادم

با امیررضام دست دادم

دست به سینه جلوی در کوچه وایسادمو داشتم دور شدن ماشین امیررضارو تماشا میکردم

هعی روزگار

امیررضام پسره خوبیه !

چقدر دلم واسه ترنم تنگ شده

از تو ایفن صدای نصرت اومد: نازنین وایسادی چیو نگاه میکنی ؟ بیا تو دیگه

یهو از افکارم اومدم بیرونو گفتم: اومدم اومدم


romangram.com | @romangram_com