#گناه_من_رسوایی_نیست_پارت_188
نفهمیدم کی مهوش خانم رفت و کی امیرسام اومد!
- تلاش بیهوده
- هه ی تلاش خودم و میکنم که بعدها حسرتشو نخورم.
- موفق میشی؟!
- نمیدونم.
- ولی امکان نداره.
- چرا انقدر ناامید.
- شانس منه دیگه.
کنارم لبه ی تخت نشست.
- ولی من ایمان دارم عمه ام کوتاه میاد.قول میدم.
- بار قبلم قول دادی.
اینو گفتم و اشکام وی گونه هام غلتیدن.
- بازم گریه...
فاصله شو نزدیکتر کرد.حالا تنم مماس با شونه هاش و چونه ام توی دستش بود.مات بودم و دمای بدنم بالا و پایین میشد.با دست راستش سرمو بالا
اورد و با دست چپش اشکامو پاک کرد.ب.وسه ی ارومی روی پیشانیم زد.
شوکه شدم از این همه نزدیکی.شوکه شدم از این ب.وسه.
خواستم بهش حرف بزنم.دستاشو پس بزنم.اما نشد نتونستم.من نیاز داشتم به ارامش.به تکیه کردن.
من نیاز داشتم به درک شدن.خسته بودم از این تکرار تنهایی.
اما این همه نزدیکی واسم سخت بود.
دستای شل شده اش بهم فرصت داد نگاهمو تغییر بدم و سرم و به زیر بندازم.
شرم نشسته تو چشمام و عرق تشسته روی صورتمو دید که گفت :
- معذرت می خوام.
ومن بازم نتونستم حرفی بزنم و فقط از صدای قدمهاش خروجشو متوجه شدم.
نگاهم رو برای هزارمین بار به صورت آوید دوختم و اشک در چشم هام پرده زد. من چجوری می تونستم بدون آوید دووم بیارم؟ چجوری می تونستم یک
لحظه هم بدون آوید تحمل کنم؟ عمه ی امیرسام به هیچ وجه راضی نمی شد. آروم صورتش رو نوازش کردم و روی موهای کم پشتش رو بوسیدم. هر
چقدر هم که سعی کردم باز هم نتونستم مقاومت کنم و اشک هام راه خودشون رو روی گونه ام باز کردن. نه من نمی تونستم. توی این روزها که تنها
romangram.com | @romangram_com