#غرور_و_عشق_و_غیرت_پارت_287

فرزانه جون قه قهی زد و به مامانم و جاریش گفت:
-حقی که به باباش رفته...
آرتام خنده ای کرد و خیلی محترمانه مامانش و بیرون کرد ، نفس عمیقی کشیدم و با
چشام واسش خط و نشون کشیدم که دیدم داره نزدیک میشه ، سریع سینی شربت
و گذاشتم تو بغلش ، پوفی کرد و با چشای ریز شده گفت:
-دارم واست عزیزم
این عزیزمش خیلی بهم چسبید ، نیشم باز شد و از پشت واسه قد وبالای شوهرم
صلواتی فرستادم و پوف کردم.
موقع شام ، میز و به کمک سلیقه خوب مامانم به بهترین نحو چیدم.
نازنین و آرتینا و مهرنوش تو اتاق مشغول بودن .
مهیا هم مثل این ندید بدیدا به سوراخ سونبه های خونه سرک میکشید.
موقع شام همه تا تونستن ازم تعریف کردن ، که خیلی عالیه و اینا ، آخرای شام بود
که چیزی که نباید گفته میشد ، شد ، مهیا مزخرف دهنش و باز کرد و گفت:
-راستی آرتام چرا لباسات تو اتاق پشتیه؟ مگه نباید تو اتاق وسطیه باشه ، جای
لباسای آیناز ؟ مگه تو یک اتاق نمیخوابین؟
سکوت بدی ایجاد شد ، فرزانه جون و مامانم مشکوک نگامون میکردن .
آرتام من و به خودش فشار داد و گفت:

-چرا ، چه ربطی داره ، مگه هرکی لباساش تو اتاق دیگه باشه یعنی جدا میخوابن؟
الان کتابای من وآیناز تو اتاق مهمونه یعنی جدا میخوابیم؟
آرتام پوزخندی زد که مهیا در دم خفه شد و از سر میز بلند شد.
فرزانه جون هنوز مشکوک نگامون میکرد ، بعد شام ، در حال دسر خوردن بودیم که
فرزانه جون گفت:
-کی میخواین مارو نوه دار کنین؟ شما که ماشاالله چیزی کم ندارین.
سرخ شدم و سرم و انداختم پایین که آرتام دستش و دور شونم انداخت و گفت:
-چشم مامان جون ، چیز دیگه نمیخواین سفارش بدین؟
آرتینا با هیجان گفتن:
-لطفا دوقولو باشه ، آخی عزیزای عمه نازنین که از بچگی عشق بچه بود گفت:
-آره دوقولو ، یکی دختر ، یکی پسر . خودم جمعشون میکنم

romangram.com | @romangram_com