#غرور_و_عشق_و_غیرت_پارت_265

زندگیمون ، پس تا 8ماه دیگه که عیده باید تحملم کنی ، تحمل کن و تلاش چون اگه
ببازی زندگیت و داراییت که هیچ..
انگشت اشارم و به قلبش زدم ، 8بار محکم که تکونی خورد ، ادامه دادم:
-قلبتم مال من میشه
به وضوح جا خوردنش و دیدم ، شونه هاش که تکون سختی خورد ولی به اندازه پاها
و قلب من لرزون بودن؟؟؟ این و گفتم خودم و به مامن دردام ، دلشکستگیام ،
اعتراف های قلبیم رسوندم ، تازه فهمیدم این چشما حالا حالا ها قصد خشک شدن
ندراه، ریخت روی گونه های ، روی گردنم ، روی لباسم ، و تختی که تجربه کرد یک
شب فقط هم آغوشی رو، فقط یک شب...
----
صبح شده بود و من آماده رفتن به دیدن سهیل شدم که شاید کمی با من همدر بود
، هم درد که عاشق بود و باخت ، منم عاشق بودم ولی نه نمیبازم حداقل تو یک
شرط.
تنها ، بدون هیچ همراهی میخواستم واسه مردی حرف بزنم ، از مردی کمک بخوام که
طعم تلخ خیانت کمرش و شکونده بود ، از اون مرد یک بیمار روانی ساخته بود . رفتم
، با قدم هایی که مصمم بود که بشنوه راهنمایی هاش و و ای کاش بشنوه...
از دکترش اجازه گرفتم ، گفت شاید یک شوک بتونه اونو بیرون بیاره از پیله تنهاییش
باید با حقیقت ها روبه رو شه.
دیدمش ، تنها نشسته بود روی تکه سنگی کنار دریاچه مصنوعی ، ساکت صامت
بدون هیچ حرکتی ، حتی با وجود خمیده شدن شونه هاش ، ریش های پرش ولی بازم
جذاب بود ، چشاش غم داشت ، من و نمیدید ولی من میدیدمش . چون تجربش
کرده بودم.
آروم به سمتش رفتم کنارش رو تکه سنگ نشستم ، تکون نخورد همینطور خیره به
آب راکد و بدون حرکت ، چی میدیدی تو اون بی حرکتی ؟ عشق خیانت کارت و یا

برادری که با زن صمیمی ترین دوستش ریخت روهم ؟ مطمئنا اگه تا چند دقیقه
دیگه منم ساکت به دریاچه زل میزدم یکی میشدم مثل این مرد شکست خورده.
پس شروع کردم گفتم:
-تابستون پارسال بود ، با دوستام رفته بودیم بیرون ، چشمم به یک مانتو افتاد ،

romangram.com | @romangram_com