#غرور_و_عشق_و_غیرت_پارت_170

-سلام آیناز خانوم من ساسانم داداش بزرگ سیا ، از آشناییتون خوشبختم و تبریک
میگم
پسره خوبی میومد ، ازش تشکر کردم و به دختری با قدر ریزه میزه که با چشای
مهربونش زل زده بود به من لبخندی زدم:
صورتش و جلو آورد و باهام روبوسی کرد:
-سلام آیناز جون من فرگلم دختر کوچیکه خاله فتانه ، تازه 81سالم تموم شده و از
آشنایی باهات بی نهایت خوشحالم
لبخندی زدم وتشکر کردم ، خاله فتانه زنی بسیار خوش لباس و شیکی بود که من به
شخصه عاشقش شدم پسری با چشای بی نهایت هیز که من ازش میترسیدم
دستش و جلو آورد:

-سلام آیناز جون من فریدم داداش فرگل و خیلی خوشحالم که خانوم خوشگلی مثل
تو رو میبینم باید بگم به شانس آرتام غبطه میخورم ، دستای آرتام مشت شد ، بدون
نگاه کردن به صورتش میتونستم رگ پیشونیش و که نبض گرفته تصور کنم .
یک نگاه به دست پسره کردم و با اخم تشکر کردم
صدای آرتام با لحن نه چندان دوستانه اومد:
-خوشحالم که خودت میدونی انتخاب های من تکه و این تک بودن مختص خودمه و
به کسی اجازه تعرض نمیدم .
بعد نیشخندی زد به دختری دیگه اشاره کرد:
و روم و به سمت دختری با قد بلند که از من خیلی بلندتر میرسید ، خیلی لاغر
برگردوندم:
-ایشون سارا دختر خاله آتوسام هستن
دختره با غیض نگاهی به من کرد و با پوزخند براندازم کرد:
-آرتام ، انقدر میگفتی خاص ، خاله از زنت تعریف میکرد من فکر کردم با چه حوری
طرفم .
زنت و با غیض گفت ،دستام یخ کرد و از پرویی دختر روبه روم خونم به جوش اومد،
صدای فرگل با لحن محکمی اومد:
-وا سارا خودت و تو آینه دیدی ، آیناز از همه نظر از تو که هیچی از بقیه دخترای
حاضر اینجا سرتره ، چیزی از یک حوری کم نداره

romangram.com | @romangram_com