#غرور_و_عشق_و_غیرت_پارت_167
وقت پسری رو محل نمیدادم ، منی که نگاهم بهشون سراسر سردی و بی توجهی
بود؟؟؟ ، نمیدونم چیشد ولی قطره اشکی مزاحم از حرف شوهر عزیزم روی گونه هام
ریخت ، بهترین جوابی که میتونست لایقش باشه سکوته ، تا آخر مسیر حتی
نذاشتم صدای نفس هام و بشنوه چون حتی ارزش شنیدن نفسام و هم نداره ، بغض
هم مزید بر خفگیم شده بود.(
گاهی بترسون ، گاهی هم بترس گاهی باهر سازی که زدن برقص همه دنبال اینن که
ازت یک آتو بگیرن اگه میدون بدی میان و جات و میگیرن کسی فکرت و نیست و
پاشو حقت و بگیر
) کیفم و تو دستم فشار میدادم و سعی میکردم بغضم و تو خودم خفه کنم ، میدونم
تمام این حساسیتاش به خاطر خیانتی که به بهترین دوستش شده و این غیرتی
شدنا و تعصبا واسه علاقه نیست و از این بیشتر قلبم میسوخت، ولی بذار تا هرجا
میخواد بتازونه اون باید بفهمه من مثل شراره یا هیچ زن خائن دیگه نیستم شاید
نتونم واقعا همه جوره بهش ثابت کنم ولی به خاطر ارزش چند جمله عربی که
بینمون خونده شده من حتی نگاهم هرز نمیره( پایه حرفت واستا یا که مردونه بمیر
واسه نه گفتم داد بزن همه بفهمن اصلا بذار دلخور شن بذار بترسن که خاکی بودی
دیدی همه لهت کردن چقدر حال دادی آخرشم ولت کردن
) با سرعت پیچید تو کوچشون ومقابل خونه ای بزرگ و ویلایی نگه داشت ، مطمئنا
از خونه ما بزرگ تر بود ، ماشین و داخل برد و روی سنگفرش ها وکنار چند ماشین
دیگه نگه داشت( .
دستی به مانتوم کشیدم و بدون توجه بهش از ماشین پیاده شدم و دوقدم جلو تر
منتظرش ایستادم ، اومد کنارم ولی من حتی نگاهشم نکردم ، دستم و گرفت ،
میخواستم از دستش بیرون بیارم که بدون حتی نگاهی گفت:
-اینجا همه فکر میکنن ما عاشقانه هم و میپرستیم ، پس آتو دست آدمای اینجا نده
باهاش موافق بودم ولی بازم ازش فاصله گرفتم و همینطور که دستم تو دستش بود از
پله ها بالا رفتیم ، فرزانه جون دم در منتظرمون ایستاده بود ، صدای صحبت و خنده
میومد ، آرتام من وبه خودش چسبوند و دستش و دور کمرم حلقه کرد که احساس
کردم داره کمرم میسوزه .
فرزانه جون با لبخند به من و پسرش نگاه میکرد:
romangram.com | @romangram_com