#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_162

از ساختمان خارج شدند و با شنیدن صدای بوق ماشین سیروس که منتظرشان بود قدم هایشان را تندتر کردند.

گوشه ای نشسته بود و به آهنگ ملایمی که پخش می شد گوش می داد. پدر و مادرش سرگرم صحبت با اشخاصی بودند که او نمی شناخت.

مهمانان عمه سوزان را اعضای فامیل و تک و توک دوستان خانوادگی تشکیل می دادند که ستاره بیش تر آن ها را نمی شناخت. محیط برایش کسالت آور بود. تمام کسانی که عمه سوزان با آن ها رفت وآمد می کرد مثل خودش متکبر و خود پسند بودند و خود را در انواع زیور آلات و لباس های گران قیمت غرق کرده بودند. بدتراز همه نگاه های کنجکاوشان بود که هرچند لحظه یک بار به او انداخته می شد و حسابی کلافه اش کرده بود. این اولین بار بود که بعد از آن اتفاق در مهمانی فامیلی می کرد وپچ پچ آدم های فضول که او را به هم نشان می دادند او را از آمدنش پشیمان کرده بود.

سعی کرد بی خیال باشد و بدون اوقات تلخی این مهمانی را به پایان برساند.

نگاهش به دانیال افتاد که میان جمعی ازدختران وپسران ایستاده بود و سرگرم بگو بخند بود. از وقتی که آمده بودند احساس می کرد دانیال می خواهد چیزی به او بگوید ولی دست دست می کند.

در حالی که حسابی حوصله اش سررفته بود کسی کنار گوشش گفت : یه دقیقه بیا تو باغ کارت دارم

ستاره به سمت او چرخید و با دیدن دانیال متعجب شد. با یادآوری مکالمه قبلیشان با سردی گفت: هرکاری داری همین جا بگو بیرون سرده

دانیال دندانهایش را روی هم فشار داد و گفت : اینجا نمی شه پاشو دنبالم بیا

و بی توجه به ستاره که هنوز نشسته بود به حیاط رفت و ستاره نیز از روی کنجکاوی دنبالش رفت.

چراغ های پایه بلند متعددی باغ را روشن کرده بودند ولی بخاطر سوز سردی که می آمد خلوت بود و فقط چند نفردر حال رفت و آمد بودند.

دانیال کنار درختی که از دید ساختمان پنهان بود ایستاد و بی مقدمه گفت : قضیه این پسره چیه؟

ستاره که لباس نازکی پوشیده بود دستهایش را بغل کرد. با کمی فاصله کنار درخت دیگری ایستاد و با خونسردی گفت: کدوم پسره ؟

romangram.com | @romangram_com