#قفل_پارت_247

- ممنون مامان.

لبخندی زد و گفت:

- انشاالله که سفید بخت بشه.

از جام بلند شدم و به آشپزخونه رفتم. چای دم کردم و تکه‌ای از کیک که برای مادر احتشام کنار گذاشته بودم رو از یخچال بیرون آوردم و با چای به پذیرایی رفتم.

روی میز جلوش گذاشتم و دوباره کنار احتشام نشستم.

مادر احتشام کیک رو برداشت و تکه‌ای ازش رو خورد.

- مدتی رو می‌خوام پیش الناز برم.

احتشام به آرومی گفت:

- چرا؟

- یه سفره، برام لازمه.

- کِی؟

- دو سه ساعت دیگه.

احتشام با تعجب گفت:

- چی؟ چرا زودتر نگفتید؟

مادرش تکه‌ای دیگه کیک خورد و بقیه‌اش رو روی میز گذاشت.

- اومدم خداحافظی کنم، مراقب هم‌دیگه باشید.

کیفش رو برداشت و ایستاد. احتشام بلند شد و به طرف مادرش رفت.

- مامان؟

مادرش پیشونی احتشام رو بوسید و گفت:

- نگران من نباش، یه مدتی رو پیش الناز می‌مونم و برمی‌گردم.


romangram.com | @romangram_com