#قفل_پارت_245
- ما همهی قفلها رو با هم باز کردیم و این زندگی رو ساختیم.
بینیش رو لابهلای تار موهام فرو کرد و نفس عمیقی کشید.
- به یاری خدای تو؛ این همه اتفاق خوب افتاد.
- خدای تو؛ نه! خدای ما... خدا برای همهست.
صدای زنگ در باعث شد متعجب به هم خیره بشیم.
احتشام به ساعت مچیش نگاه کرد، من گفتم:
- کیه این وقت شب؟
- نمیدونم!
هر دو از اتاق بیرون اومدیم، من کنار هال ایستادم و احتشام به سمت در خونه رفت. در رو باز کرد؛ متعجب به مادر احتشام نگاه کردم.
جلو رفتم و گفتم:
- سلام.
به چشمهام نگاه کرد، خیلی وقت بود که دیگه سرمه به چشمهاش نمیکشید. تو این سه سال شاید فقط سه بار دیده بودمش. یکی موقع عقدمون، یکی موقع زایمانم و دیگری ... یادم نمیاومد! شاید اصلا بار سومی وجود نداشت!
احتشام متعجب گفت:
- چیزی شده مامان؟
امشب برای تولد طلوع دعوتش کرده بودیم؛ اما نیومده بود. احتشام میگفت دیگه اون آدم سابق نیست. خونه نشین شده بود و به ندرت بیرون میرفت. احتشام بهش زیاد سر میزد؛ اما چون از من زیاد خوشش نمیاومد ترجیح میدادم که به دیدنش نرم.
- به داخل دعوتم نمیکنی؟
احتشام تکونی خورد و از جلوی در کنار رفت.
- ببخشید؛ بفرمایید.
مادرش از کنارمون رد شد و به پذیرایی رفت. روی یکی از مبلها نشست و به ما که هر دو متعجب بودیم نگاه کرد.
به مبلهای روبهروش اشاره کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com