#قفل_پارت_241

- ای پدر سوخته، نگاهش کن!

به شیر خوردن با سر و صداش نگاه کردم، دست کوچولوش رو که محکم بلوزم رو گرفته بود بوسیدم.

رد اشک روی گونه‌های گردش می‌درخشید، احتشام با انگشت اشاره کمی گونه‌اش رو نوازش کرد که دست از خوردن کشید و به احتشام نگاه کرد.

لب برچید و نگاهش رو از احتشام گرفت، سرش رو توی قفسه‌ی سینه‌ام قایم کرد و بلوزم رو کشید.

احتشام با صدا خندید و گفت:

- هر کی ندونه فکر می‌کنه کتکش زدم.

طلوع رو به خودم فشار دادم و گفتم:

- بچه‌ام از صبح هیچی نخورده... گرسنه‌اش بوده.

احتشام به چشم‌هام نگاه کرد؛ پر از محبت و عشق.

خم شد و روی موهای طلوع رو بوسید. طلوع ریز ریز خندید؛ ولی سرش رو از توی بغلم بیرون نیاورد.

- من برم پیش مهمون‌ها.

از کنارمون بلند شد و به سمت در رفت.

- احتشام؟

- جونم؟

لبخندی زدم و گفتم:

- خوش‌تیپ شدی!

به در تکیه داد و خیره نگاهم کرد. بلوز آبی فیروزه‌ایش با بلوز من ست و شلوار پارچه‌ای مشکیش با دامن من هم رنگ بود. موهای مشکیش که تارهای خاکستری و سفید جذاب‌ترش کرده بود رو به بالا شونه زده بود.

لب‌هاش رو به هم فشار داد، چشمک ریزی زد و از اتاق بیرون رفت.

طلوع رو از توی بغلم بلند کردم، با کف دستش به گونه‌ام زد و خندید.

با عشق بوسیدمش و عطر تنش رو نفس کشیدم. امروز تولد یک سالگیش بود؛ با لباس پرنسسی صورتیش، شبیه فرشته‌ها شده بود.


romangram.com | @romangram_com