#قفل_پارت_237
- آقا طاها اتاق گرفتی؟
طاها به لاله نگاه کرد و گفت:
- بله.
لاله دستم رو کشید و گفت:
- بهتره برید استراحت کنید.
طاها سرش رو تکون داد، نگاه شرمندهای به من کرد و گفت:
- فردا حرف میزنیم، شب بخیر.
به رفتنش نگاه کردم. لاله دستم رو کشید و با خودش همراهم کرد. تا رفتن به اتاقمون حرفی نزد، من هم چیزی نگفتم.
لبهی تخت نشستم و به خط زخم روی مچم نگاه کردم. با سر انگشتهام گوشت اضافی که آورده بود رو لمس کردم، عمیق و دل خراش بود.
لاله کنارم نشست و دستش رو روی شونهام گذاشت.
- طراوت...
با بغض گفتم:
- اگه اتفاقی براش بیفته من چیکار کنم؟
- مگه تو اون رو دست خدا نسپردی؟ پس چرا این همه خودت رو عذاب میدی؟
زخم رو با انگشتم فشار دادم، اگه اون موقع مرده بودم دیگه این روزها رو نمیدیدم. روزهایی که خوب بود و بد! لحظههای که تند میگذشت و کُند!
چرا توقع داشتم که بعد از اون همه عذاب حالا به آرامش مطلق برسم؟ مگه زندگی همیشه آروم بود؟
من که میدونستم زندگی بالا و پایین داره، من که این بالا و پایینها رو با گوشت و خونم چشیده بودم. پس چرا این قدر کم ظرفیت شده بود؟
دلم میخواست یکی مدام توی گوشم بگه "نگران نباش هیچ اتفاقی نمیافته."
بالا و پایینهای زندگیم، اتفاق بود یا سرنوشت؟ شاید هم تقدیر اینگونه میخواست!
از کنار لاله بلند شدم. سجادهام رو پهن کردم و نماز خوندم؛ برای سلامتی طاها و همهی کسانی که مثل طاها جونشون رو برای این کشور به خطر میانداختن.
romangram.com | @romangram_com