#قفل_پارت_235

با شنیدن این حرف‌ها، غرق حیرت می‌شدم که هنوز هم آدم‌های هستن که میشه بهشون اعتماد کرد؛ میشه روی آدمیت‌شون حساب کرد.

دو هفته پیشِ لاله شمال بودم. بعد تصمیم گرفتیم به پابوس اقا امام رضا بیایم.

الان یه هفته می‌شد که با لاله مشهد بودیم و دو تایی خوش می‌گذروندیم، البته دوری از طاها سخت بود و فکرش مدام همراهم بود. از آقا خواسته بودم هر چی صلاحشه براش پیش بیاد. اگر اون با فداکاری و به خطر انداختن جون خودش آروم و خوشحال بود من هم خوشحال بودم.

خوشبختی طاها نهایت آرزوم بود؛ من باعث خراب شدن زندگیش شده بودم، این موضوع هیچ‌وقت فراموشم نمی‌شد.

لاله که نمازش رو تموم کرد، تصمیم گرفتیم به هتل برگردیم.

وارد لابی هتل شدیم که طاها رو روی مبلی نزدیک به در ورودی دیدم. چشم‌هاش رو بسته و سرش رو به پشتی مبل تکیه داده بود.

- اون طاهاست؟

انگار طاها صدای لاله رو شنید که لای چشم‌هاش رو باز کرد.چقدر دلتنگش شده بودم، قلبم پر تپش می‌کوبید و دلم هوای آغوشش رو کرده بود.

با قدم‌های بلند به طرفش رفتم و محکم تو آغوشم گرفتمش. چند ساعت پیش که تو حرم بودیم با هم تلفنی صحبت کردیم اما نگفت که داره به این جا میاد.

خط زخم چشم راستش رو بوسیدم و با اشک بهش خیره شدم، چقدر خوبه که سالم روبه‌روم ایستاده و با چشم‌های مهربونش بهم نگاه می‌کنه.

- سلام

- سلام عزیزم، خوبی؟

اشک روی گونه‌ام رو پاک کرد و بوسیدم.

- مگه میشه با دیدن خواهرم خوب نباشم؟

لبخند زدم؛ به وسعت خوشحالی که توی دلم داشتم. به وسعت آرامشی که داشتم.

- زیارت قبول باشه.

زیر لب جوابش رو دادم، نگاهش رو به لاله که پشت ما ایستاده بود داد و با خوش‌رویی گفت:

- سلام لاله خانم، خوبی؟

لاله لبخند خواهرانه‌ای زد و گفت:

- ممنون، شما خوبی؟


romangram.com | @romangram_com