#قفل_پارت_227

- تصمیمت در مورد همکاری با پلیس جدیه؟ چقدر در موردش فکر کردی؟

دست از خوردن ژله‌ی آلبالوی خوش طعم کشید و دست به سینه به صندلی تکیه داد. نگاهم رو به چهره‌ی آرومش دادم.

- حس می‌کنم برای این کار ساخته شدم. انگار که همه چی دست به دست هم داده تا من به این‌جا برسم.

- تو خیلی فرصت داری، می‌تونی کنکور بدی و تو رشته‌ای که دوست داری ادامه‌ی تحصیل بدی.

دستش رو زیر چونه‌اش زد و گفت:

- ساعت‌ها فکر کردم، من چندین سال با پوست و گوشتم این حرفه رو چشیدم. تو این کار وارد شدم؛ نمی‌خوام وقتی می‌تونم این کار رو به نحو احسن انجام بدم، برم سراغ یه کار دیگه. این کار حس خوبی رو بهم میده؛ حس مفید بودن... اعتماد به نفس بالا. من راضی‌ام.

چی باید به این چشم‌های مصمم می‌گفتم؟ می‌تونستم مانعش بشم؟

چشم‌هام رو چند لحظه بستم و از خدا خواستم که مراقبش باشه.

توی سکوت بقیه‌ی ژله‌ام رو خوردم، بلند شدیم و از رستوران بیرون اومدیم.

سوار دویست و شیشش شدیم و به خونه برگشتیم.

***

- طراوت؟

قدم‌هام رو کند کردم و در نهایت ایستادم. تو تاریکی کوچه نمی‌تونستم تصویر زن رو تشخیص بدم؛ اما صداش برام آشنا بود.

دو قدم جلو اومد، عطر زنونه‌اش رو توی هوای سرد نفس کشیدم. نور به صورتش تابید و من تونستم چهره‌اش رو دقیق ببینم.

طاها کنارم ایستاد، انگار که می‌خواست بهم دلگرمی بده که کنارم هست و کسی نمی‌تونه آسیبی بهم برسونه. من اما مطمئن بودم زن روبه‌روم هیچ خطری برام نداره.

- سلام.

به آرومی جواب سلامش رو دادم، نگاهم به مرد پشت سرش افتاد.

- خوبی؟

صداش آروم و مطمئن بود، تو این هوای سرد صداش گرما داشت.

- ممنون.


romangram.com | @romangram_com