#قفل_پارت_210
- من چند تا چای بگیرم و برگردم.
شاهرخ دستش رو روی شونهاش گذاشت و گفت:
- نمیخواد زحمت بکشی.
- زحمتی نیست، بفرمایید.
و به صندلی کنار تخت اشاره کرد. لاله لبهی تخت نشست و گفت:
- کی مرخص میشی؟
شونهام رو بالا انداختم و گفتم:
- نمیدونم، شاید امروز... فردا.
شاهرخ:
- ما خیلی نگرانت بودیم، باید بیشتر مراقب خودت باشی.
سرم رو تکون دادم و گفتم:
- من یه تشکر بهت بدهکارم.
ابروی راستش رو بالا داد و گفت:
- بابت چی؟
نیم نگاهی به لاله کردم و گفتم:
- بابت این که حواست به خواهرم بوده.
آستین سوئیشرت بادمجونیش رو کمی بالا داد، متواضعانه سرش رو خم کرد و گفت:
- خواهش میکنم، کاری نکردم.
یک ساعت بعد لاله و شاهرخ رفتن و من دوباره با طاها تنها شدم. دلم میخواست زودتر طاها برام حرف بزنه و از اتفاقاتی که براش افتاده بگه؛ اما نمیدونستم این اصرار درسته یا نه! چون دلم نمیخواست طاها با یادآوری اون لحظات عذاب بکشه .
قبل از این که بخوام با طاها حرف بزنم، پرستار اومد و داروهام رو آورد. بعد از خوردن داروها عجیب خوابم گرفت، تصمیم گرفتم به خودم و طاها فرجهای بدم و بعد از خواب باهاش حرف بزنم.
romangram.com | @romangram_com