#قفل_پارت_196

آژیر...

پلیس...

مرگ...

مرگ...

مرگ...

بازوم کشیده شد. صدای نفس نفس زدن‌هام توی گوشم پیچید، یکی قلبم رو فشار می‌داد. زمین زیر پام خالی شد و اون دست نتونست من رو بگیره، روی زمین سرما زده رها شدم. طاها رو دیدم که به سمتم دوید، زن بالای سرم رو دیدم که سعی داشت تن من رو بلند کنه.

نفس... نفس...

مرگ... مرگ...

***

کسی کنار گوشم پچ پچ می‌کرد، درست نمی‌شنیدم؛ اما می‌تونستم گرمای نفس‌هاش رو حس کنم. فضای روشنی پشت پلک‌های بسته‌ام جریان داشت که گاهی از نورش کاسته می‌شد، انگشت‌هام رو جمع کردم.

صدای پچ پچ بلند‌تر و واضح‌تر شد، کسی گفت:

- چشم‌هات رو باز کن عزیزم.

دوباره صدا ضعیف شد، کسی چیزی گفت. گرمای کنار گوشم از بین رفت، پچ پچ‌ها قطع شد و رفته رفته نور پشت پلکم کم‌رنگ‌تر شد.

دستم رو بالا آوردم و به آنژیوکت نگاه کردم. برای ثانیه‌ای پلک‌های سنگینم رو بستم و دوباره باز کردم. بوی الکل توی بینیم پیچیده بود و هوشیار‌ترم می‌کرد.

از بالای ماسک اکسیژن به در شیشه‌ای روبه‌روم نگاه کردم که روش بزرگ حک شده بود ICU

کسی پشت در قرار گرفت و در رو باز کرد. نگاهش به صورت من افتاد و لبخند نمکینی زد. به چال روی گونه‌ی راستش نگاه کردم.

- سلام خانم، کی به هوش اومدی؟

به دختر قدبلند و خوش چهره‌ای که توی لباس سفید و اون لبخند زیباش بی‌شباهت به فرشته‌ها نشده بود چشم دوختم.

چند تا دستگاهی که بهم وصل بود رو چک کرد و بیرون رفت. چند لحظه بعد با یه مرد که روپوش سفید پوشیده بود برگشت.

بی‌حال و بی‌حوصله به صحبت‌هاشون گوش کردم؛ اما چیزی از اصطلاحاتی که به کار می‌بردن نفهمیدم! مرد بیرون رفت و زن چیزی داخل سرمم تزریق کرد. فقط چند ثانیه طول کشید تا چشم‌های خسته‌ام روی هم بیفته و به خواب عمیقی فرو برم.


romangram.com | @romangram_com