#قفل_پارت_189

سینی رو به طرف خودم کشیدم، باید جون داشته باشم تا ببینم آینده قراره چطور رقم بخوره. با همه‌ی دلشوره‌ای که داشتم چند قاشق غذا خوردم و منتظر احتشام شدم، اومدنش طول کشیده بود. اگرچه دلم نمی‌خواست نگاهم بهش بیفته؛ اما نمی‌تونستم بی‌خیال آرامشی که صحبت با خدا بهم می‌داد بشم.

بلند شدم و پشت در ایستادم، مشتی به در زدم و گفتم:

- احتشام؟

صدام ضعیف بود و محال به نظر می‌رسید که احتشام بشنوه.

- احتشام؟

مشت کوبیدم و بلند‌تر از قبل صدا زدم. پایین اومدن دستگیره در رو دیدم و عقب ایستادم، در رو باز کرد و داخل اومد. کیسه‌ی خاک و مهر رو به سمتم گرفت و گفت:

- بیا.

از دستش گرفتم، بدون هیچ حرف دیگه‌ای از اتاق بیرون رفت و در رو دوباره بست یا بهتره بگم قفل کرد.

با خاک تیمم کردم، اول نماز واجبم و بعد دو رکعت برای سلامتی طاها خوندم.

«قُلْ هُوَ اٌللَّهُ إحَدَُ»

«با این که تنهایی من رو تنها نمی‌ذاری»

نمی‌دونستم چرا طاها فرمول احتشام رو برداشته؛ اما حس می‌کردم حتما یه دلیل محکم برای این کارش داره.

تو این سال‌ها خیلی عذاب کشیده بودم؛ اما مطمئنم طاها اگر بیشتر از من عذاب نکشیده باشه کمتر هم نکشیده. زندگی برای یه پسر ۱۵- ۱۶ ساله‌ی تنها و بدون پشتوانه حتما سخت و دردناکه، هیچ‌وقت خودم رو نمی‌بخشیدم، منِ لعنتی پای احتشام رو به خانواده‌مون باز کردم.

نمازم که تموم شد صورتم خیس اشک بود. سرم رو بالا آوردم که نگاهم به پرده‌ی حریر سفید پنجره افتاد، آروم تکون می‌خورد. پلک زدم، واقعا داشت تکون می‌خورد؛ مثل برخورد یه نسیم ملایم.

تو اتاق که هیچ چیزی برای تکون خوردن پرده وجود نداشت، پنجره هم بسته بود، پس چطور پرده تکون می‌خورد؟!

به سمت پرده رفتم و آروم لمسش کردم، با این که ته دلم هنوز کمی دلشوره داشتم؛ ولی قلبم آروم بود.

***

هوا رو به تاریکی می‌رفت و من هنوز توی اتاق تنها بودم. روی مبل نشستم و انگشت‌هام رو به هم پیچیدم. دوباره دلشوره‌ام زیاد شده بود، حس می‌کردم اتفاقی توی راهه که من نمی‌تونم هیچ جوره جلوش رو بگیرم. دوباره بلند شدم و شروع کردم به راه رفتن، نگاهم روی وسایل خونه در گردش بود؛ اما فکر و ذهنم جای دیگه‌ای. صدای باز شدن در باعث شد بایستم و به سمت در برگردم.

به لباس‌های یک‌دست سیاه احتشام نگاه کردم، چرا سیاه؟ موهاش نم داشت و به نظر می‌رسید تازه حمام کرده.

- بیا بیرون.


romangram.com | @romangram_com