#قفل_پارت_187
- نه، واقعیت داره.
- تو واقعا تو باند قاچاق کار میکنی؟
کمی چشمهاش رو ریز کرد و در حالی که نگاهش رو توی صورتم میچرخوند گفت:
- کار نمیکنم! دستور میدم دیگران کار میکنن!
پوزخندِ گوشهی لبم اختیاری نبود، دیگه هیچ چیز اختیاری نبود! بوی خوبِ غذا حالت تهوعم رو تشدید میکرد، قلبم بوم بوم میزد و از آیندهی نا معلوم میترسید.
- اون فرمول چیه؟
همونطور که من رو زیر نگاه ذرهبینش گذاشته بود گفت:
- فرمول روان گردان جدیدی که میتونه دنیا رو تکون بده.
- چرا این کار رو میکنی؟ بهخاطر پول؟ ارزشش رو داره؟
اخم کرد، اخمش تلخ نبود؛ بامزه بود!
کمی به سمتم خم شد و گفت:
- پول؟ دنیا روی پول میچرخه... اما من دنبال قدرتم؛ قدرت!
به دستهی مبل چنگ زدم تا دستم توی صورت کسی که روبهروم ایستاده بود فرود نیاد، حتی ارزش زدن هم نداشت!
- نمیشناسمت!
- چرا عزیزم؟ من همونم که عاشقت شد.
راست ایستاد و گفت:
- نمیدونم چه حسی بود که اون موقعها داشتم؛ حس میکردم علاقهام بهت ممکنه باعث بشه که من از هدفم دور بشم. حقیقت اینه که هیچ وقت نمیخواستم این روی من رو ببینی.
تا حالا کسی باورهاتون رو له کرده؟ وجودتون رو شکافته و توش مذاب ریخته؟
جمع شدن اشک توی چشمهام تکراری بود، شکستن قلبم تکراری بود، جر خوردن روحم تکراری بود؛ اما له شدن باورهام تکراری نبود! حتی وقتی شنیدم ازدواج کرده تا این حد احساس حقارت نکردم، تا این حد احساس پوچی نکردم. تا این حد... اصلا حد داشت؟ احتشام حدی گذاشته بود؟
من عاشق کی شدم؟ شیطان؟
romangram.com | @romangram_com