#قفل_پارت_180
یه حس بد مثل قطرهای جوهر که توی ظرفی از آب میریزی توی دلم چکه کرد و ذره ذره همهی وجودم رو دربرگرفت.
همون جا ایستادم، بیهیچ حرفی! اون حس بد ذهنم رو مختل کرده بود و نمیتونستم تمرکز کنم.
صدای فندکش رو شنیدم و بعد بوی تلخ سیگارش رو حس کردم، پیشونیم رو به در تکیه دادم، بر خلاف هوای گرم اتاق، چقدر سرد بود. دکمهی دوم پالتوم رو باز کردم و کمی شالم رو شل کردم، نفس مضطربی کشیدم.
صدای کوبش کفشهاش رو روی کفپوش حس کردم. چرخیدم و نگاه گیجم رو بهش دادم. خاکستر سیگارش رو روی زمین ریخت و دودش رو توی صورت من فوت کرد.
- طاها کجاست؟
کامل خودم رو به در چسبوندم و نگاهم رو از نگاه عجیب احتشام گرفتم. چه اتفاقی داشت میافتاد؟ میدونستم و نمیدونستم!
کف دست چپش رو کنار سرم به در زد که باعث شد از جا بپرم.
- به من نگاه کن!
پر از تحکم... جدیت... خشکی.
دستم رو روی قلبم گذاشتم، چرا طپشش رو حس نمیکردم؟
سرم رو بالا آوردم و به مردی نگاه کردم که غریبه بود و نبود!
- چته تو؟
همونطور که ایستاده بود نیم تنهاش رو به سمتم خم کرد و دود سیگارش رو بهم فوت کرد. سرفهای کردم و با دستم دود رو پراکنده کردم.
هجی کرد:
طا...ها؛ کجـ...است؟
- من... من نمیدونم!
زبونم بین دندونهام گیر کرد و درد توی دهنم پیچید. پوزخند زد، تلخ و ناآشنا!
- تو کی هستی؟
بیربط و باربطترین سوالی که میشد پرسید، بیاراده و بااراده از دهنم خارج شده بود. نه، من این مرد رو نمیشناختم؛ اینقدر غریب و عجیب!
گوشهی لبش بالا رفت و دست از خیرگی برداشت. دستش رو عقب کشید و ته سیگارش رو روی زمین پرت کرد، با نوک نیم بوت گردوییش خاموشش کرد.
romangram.com | @romangram_com