#قفل_پارت_176
دیدن وسایل خونهمون زیادی حالم رو گرفته بود. چیزهایی که با هر کدوم کلی خاطره داشتم. دغدغهی اون موقعام چی بود؟ با دیدن کتابهام انگار کسی دستش رو به گلوم فشار داد و راه نفسم رو بست. دغدغهام درس خوندن و دانشگاه رفتن بود! هر بار از خودم میپرسیدم چرا؟ چرایی که میدونستم و نمیدونستم. آروم شروع به تاب خوردن کردم که باد با سرعت بیشتری به صورتم حمله کرد. نوک بینیم یخ کرده بود و لبهام خشک شده بود. چشمهام رو بستم که یه قطره اشک از گوشهی چشمم جاری شد، نمیدونم از سرمای هوا بود یا ...
عطر گرمی رو حس کردم، با بینی یخ کردهام کمی بو کشیدم، درست متوجه شده بودم. چشمهام رو باز کردم و احتشام رو روبهروی خودم دیدم. عطرش رو عوض کرده بود؟ برای این هوای سرد این عطر گرم انتخاب خوبی بود!
- سلام!
به میلهی تاب تکیه داد و گفت:
- دیدم از مجتمع بیرون اومدی.
تعقیبم کرده بود؟! نگاهم رو از شلوار پارچهای مشکی و پالتوی ضخیم خاکستریش گرفتم و به سمت راستم نگاه کردم.
- مادرم میخواد ببیندت.
مادرش؟ چهرهی زن قد متوسط و کمی چاقِ نُه سال پیش رو به یاد آوردم. پوست سفید و چشمهای معمولی سیاه که با سرمهای که توش کشیده بود سیاهترش کرده بود. نَه، بیشتر از چهرهاش، رفتار تند و تیزش رو یادم میاد. کسی که با اون چشمهای سرمه کشیده تفاوت آسمون تا زمینی با مادر سادهی من داشت.
- چرا؟
- نمیدونم!
نمیدونست؟! باید باور میکردم؟! هیچ حس خوبی نسبت به این زن نداشتم و حتی دلم نمیخواست ببینمش. بارها مادر من به خونهشون رفته و بهش التماس کرده بود که به دختر بخت برگشتهی من رضایت بدید؛ اما اونها چیکار کردن؟ حتی یه بار هم به حرفهاش محل نذاشتن و دست رد به سینهاش زدن.
همهی اینها رو مادرم با درد و گریه برام تعریف میکرد و نمیدونست چه آتیشی به جون نیمه جونم میریزه. آخ مامان، چقدر دلم برای صورت گرد و تپلت تنگ شده، برای عطر دستهای پر از محبتت، برای زبون شیرین و دوست داشتنیت که حتی یه بار هم برای نابودی زندگیت نفرینم نکردی، آخ مامان.
- طراوت؟
غریب صدام میزد؟ یا من اشتباه متوجه شدم؟
- کِی؟
- هر وقت که تو وقت داشته باشی.
وقت؟ چیزی که این روزها زیاد داشتم و نداشتم! ثانیههای که میگذشتن و من رو نادیده میگرفتن.
- فردا صبح بیا دنبالم.
از روی تاب بلند شدم و به سمت مخالف احتشام راه افتادم. قدمهام رو روی زمین سرما زده کشیدم و جلو رفتم.
***
romangram.com | @romangram_com