#قشاع_پارت_95
برام یه هم اتاقی اومده بود که زن مسنی بود که گفت:
هم اتاقی-عه عه عه!!دختر خوشگلم گ*ن*ا*ه نداره طفل معصومت؟!الأن گرسنه اشِ...
پرستار-بچه ات خیلی ضعیفه می خوای شیرتم بهش ندی که جونشو بگیری؟!
با گریه گفتم:-آره
پرستار-آقای محترم این الأن تو حال خودش نیست ولی اگر این بچه صدمه ببینه بعد پشیمونی برای خودتون می مونه پس وادارش کنین به بچه شیر بده...
پرستار رفت و امیرعباس گفت:
امیرعباس-هونیـا!دیگه داری عصبانیم می کنی..! «پتو رو کشیدم رو سرم و امیرعباس هم پتو رو از سرم کشید و گفت» پاشو ببینم!
-نمی خوام!نمی خوامش،مگه من بچه خواستم؟!مگه من خواستمش که حالا من شیر بهش بدم؟!امیرحسین وادارم کرد نگهش دارم،الأن کجاست؟!بیاد تحویلش بگیره..
امیرعباس زیر بازوم رو گرفت و گفت:
امیرعباس-پاشو اینقد الکی فکتو خسته نکن،هونیا من از کوره در برم خیلی بد میشه ها! «با لحن آروم تر گفت» پاشو،آفرین هونیا اذیت نکن!گ*ن*ا*ه داره به خدا این بچه الأن گرسنه است،ضعیفِ نگاش کن،دلت می آد؟!تو مادرشی!
بازومو محکم از دستش کشیدم بیرون که شکمم درد گرفت و گفتم:
romangram.com | @romangram_com