#قشاع_پارت_79

امیرعباس-مگه دست توئه؟!فکر کردی من عاشق سینه چاکتم؟!...
فکر کردی برای من آسونِ بعد ده سال اومدم که بیوه ی برادرامو به همسری بگیرم؟!من آرزو ندارم؟من هدف و رویا ندارم؟!منتظر بودم برادرام بمیرند و من بگیرمت؟!فکر کردی الهه ی زیبائی هستی که تا دیدمت یک دل نه صد دل عاشقت شدم؟!نه جانم ازین خبرا نیست،برای منم سخته،منم دارم به سختی همه چیز رو پشت سر می ذارم برای منم مشکلِ که باید با یه زن بیوه ازدواج کنم؛زنی که با برادرام بوده نه بکر باشه و فقط مال من..فکر کردی ایده آل منی؟!با ده دوازده سال تفاوت سنی،با یه شکم شش هفت ماه باردار از برادرم که بیوه ی یه برادر دیگه امه باید قبولت کنم،منم دلم می خواد برم سراغ یه دختری که به من بخوره منم زندگی دیگه ای رو می خوام و مسلما اینو نمی خواستم دارم از غیرت و تعصب می ترکم ولی با تمام وجود سنت ها و آئینمونُ قبول کردم چون سنت قرآنِ،حرف جدّمِ نمی تونم بیخیال باشم وقتی اونقدر بی پناهی،کی الأن دورته؟!کی رو جز من می بینی؟!کی اون بچه ی نامشروع توی شکمت رو می خواد تو ب*غ*ل بگیره و بهش بگه من پشتتم؟روح امیرحسین؟!یا بابای امیرحسین که تو مشکلات و غصه هاش داره غرق میشه؟خیلی لطف کنه به دختر شش هفت ساله ی خودش و دختر افسرده ای که توی اتاق داره میرسه نه به بچه ی تو که اگر بدونه خواهر متهم به قتل پسرشی دیگه هیچ چشمی جز نفرت بهت نخواهد داشت...من دارم به خاطر تو و بچه ات از زندگیم می گذرم بعد تو حاضر نیستی به خاطر بچه ات هم که شده از علایقت بگذری؟!چه فکری در مورد خودت می کنی؟که این بار رو روی زمین بذاری چه کیس هائی که پیدا نمیشن..؟!نه عزیزم بیرون از این اتاق هر کی برات سینه زد برای یه شب می خوادت میگی نه خواهی دید،اون پسری که دنبال یه زن بیوه است یه دلیل فقط داره...گول چشمای ترکمنی و کشیده اتُ کسی نمی خوره ولی همه برای قتل آبروتو حیثیت و روحت و جسمت جامه ی عمل می پوشند،اگر توی شهر ناکس اسم یه مرد بالا سرت نباشه میشی گاو پیشونی سفید نشونت می کنند ،داغ چیزی رو که حسام یه بار ازت گرفت و هزار بار مُردی رو بدتر به سینه ات می زنند تو بچه ای،ساده ای حتی فرق نگاه من به خودتو با نگاه هیز یه غریبه رو نمی فهمی نمی دونی وقتی بهت نگاه می کنم با چشمام مراقبتم نه که ازت سوءاستفاده کنم،فرق آ*غ*و*شی که زیر لب استغفار می کنه که به گ*ن*ا*ه نیفته رو با آ*غ*و*ش مردی که از سر ه*و*س ب*غ*لت می کنه رو نمی دونی،نمی دونی چرا بابات دست می کشه ازت و به من می سپارتت تو فقط توی وَهم خودت سپری می کنی و مونده تا قد بکشی و ریشه کنی و با یه نگاه همه چیزُ بفهمی... «سری تکون داد و گفت» من با تو ازدواج نمی کنم انگار دارم یه دخترو با یه بچه به فرزندی قبول می کنم انگار تفاوت سنی ده دوازده سالمون قد بیست سی ساله..! «امیرعباس به طرف در رفت و زیر لب گفت» رفتن دکتر بسازن یکی در حال مرگ باشه می میره تا اینا بیان...
رفت و دکتر رو آورد و معاینه ام کرد و مجدداً فرستادنم سونوگرافی امیرعباس دورتر ایستاده بود دکتر دستگاهُ روی شکمم کشید و من نگام به امیرعباس بود که ژاکتم تو دستش بود و متفکر و کمی خشمگین سر به زیر فرو برده بود و بهم نگاه نمی کرد،دکتر گفت:
دکتر-بفرما پسرتون همچنان سر حال و قبراقِ فقط یه کم لاغر و ضعیفه که مامانش باید قول بده که به خوراکش خوب برسه،خوب بخوابه،استراحت کنه تا شازده پسرمون یه پهلوون بشه هیچ مشکلی تهدیدش نمی کنه ، دیشب بستری شدی؟
-بله
دکتر-چرا خونریزی داشتی؟
امیرعباس-... کمی آسیب دیده بود
دکتر-آره،دارم می بینم باید خیلی مراقب باشی ها،دختر حرف گوش کنی هستی یا نه!؟
امیرعباس-نه،گریه که می کنه،حرص که می خوره،سر به هوا هم که هست،گاهی هم یادش میره که شش هفت ماهه خودش تنها نیست یکی هم تو شکمش داره...
دکتر-آخ آخ دل شوهرت پره ها..
به امیرعباس نگاه کردم اونو شوهرم صدا می زدن نمی تونستم قبول کنم،دلم می خواست به دکتره بگم اون برادرشوهرمه،شوهر من امیرحسینِ..لب هامو روی هم فشردم یه غصه ی عمیق روی قلبم نشست و دکتر دستمال کاغذی ها رو بهم داد و شکممُ پاک کردم و پیرهنمو آوردم پائین و خواستم بلند بشم نمی تونستم امیرعباس هنوز دور ایستاده بود و غرق تفکر سرش پائین بود که صداش کردم:

romangram.com | @romangram_com