#قشاع_پارت_248

هانی-ولی من می خوام پیش سورن بمونم!
بابا به هانی نگاهی با جذبه انداخت و هانی عین فشنگ از جا پرید،هدی در حالی که کفش های هانی رو پاش می کرد گفت:
هدی-بابا یه وقت باهاش دعوا نکنید،دستِ خودش نیست،کار،کارِ دلشِ..
بابا با یه غم سنگینی گفت:
بابا-نمی دونم این دل وامونده چی بود که خدا آفریده که همه گرفتارشیم و تیرو می خوریم به زمین گرم می شینیم،زخم می خوریم بازم پِیِش می دوئیم و سرمون به هر چی سنگ هم بخوره کار خودشو این دل لامصّب می کنه..
به عشاق جمع نگاه کردم،آره هر کدوم داستانی مجزا داشتیم!فرار و گریز بابا و مامان..کشمکش هدی و عرشیا..و عاشقی پر فراز و نشیب من و امیرعباس!مامان صورتمو ب*و*سید و گفت:
مامان-الهی بمیرم صورتت هنوز سرخِ..!
امیرعباس-اگر تا یکی دو ساعت دیگه بهتر نشه می برمش بیمارستان نگران نباشید..
مامان-بچه امم ندیدم می ترسم برم ب*و*سش کنم بیدار بشه،مراقبش باشید.. «مامان در حالی که امیرعباسُ می ب*و*سید گفت» امیرعباس اینقدر چشم منو به در سیاه نکن بچه امو بیار ببینمش..
امیرعباس-چشم
مامان با عرشیا و هدی هم روب*و*سی کرد و پشت سر بابا و هانی رفت...

romangram.com | @romangram_com