#قشاع_پارت_219

هدی-بیام کمک؟
امیرعباس-آره بیا می خواد بره بچه رو عوض کنه!الأن پاهای سورن می سوزه...
هدی با عجله اومد جلو و گفت:
هدی-چرا صدام نمی کنی؟!بده من برو..برو پای بچه الأن می سوزه!!
شاکی به امیرعباس نگاه کردم و دستمو شستم و در حالی که می خواستم سورن رو بگیرم دستمو با پیرهنم خشک کردم و امیرعباس گفت:
امیرعباس-صد بار نمی گم دستتو با پیرهن خشک نکن؟!خیس می شه سرما میخوری...
درحالی که سورنُ می گرفتم با حرص آروم گفتم:
-منم صد بار گفتم به من آلارم محافظت نده!!
سورنُ تا از امیرعباس گرفتم همچین شروع کرد به گریه کردن که انگار این بچه رو یه فس کتک زدی!!ملیح مامان و عمو رسول با عجله و ترس از جا بلند شدن و گفتن:
ملیح مامان-چی شد؟!
عمورسول-هونیــا؟!

romangram.com | @romangram_com