#قشاع_پارت_206

امیرعباس-بیلمز شدی!؟
-تو نمی فهمی،بچه ی پنج ماهمو تنها گذاشتم برای دو سه ساعت نه یه روز..چرا اینطوری می کنی؟!!!از چی ناراحتی که داری سر بچه ی من خالی می کنی؟!
امیرعباس با عصبانیت گفت:
امیرعباس-حالا،بچه ی من؟!بچه ی توئه؟!فقط بچه ی توئه؟!من چیکاره اشم؟!عموش نه؟
با همون صدای لرزون لبم رو گزیدم و آروم گفتم:
-امیرعبـــاس!!!
توی ماشین مردم چی می گه!؟رومو ازش برگردوندم،تا خود خونه اشک ریختم..هم گوشی منو خاموش کرد هم گوشی خودشو..دلم عین سیر و سرکه برای سورن می جوشید،وقتی رسیدیم خونه اول از همه پریز تلفنُ کشید،معلوم نبود چه مرگش شده بود که همه ی پل ارتباطی ها رو قطع می کرد!منم با همون حالم رفتم تو اتاق و روی تخت خودمو انداختم..بیا اینم از روز آزادی داداشم!امیرعباس همونطور رو لبه ی تخت نشست و حرفی نمی زد..دقایقی گذشت و بعد گفت:
امیرعباس-پاشو برو یه چیزی درست کن ساعت سه ونیمِ!
-بچه ی من گرسنه است،تو از غذا حرف می زنی؟!نه خودم می خورم نه می ذارم تو بخوری!
امیرعباس آروم گفت:
امیرعباس-می خوام فقط یه امروزُ بدون سورن باشیم..

romangram.com | @romangram_com