#قشاع_پارت_202
مامان-مهران مامان حالت خوش نیست صحبت نکن باید بری..
مهران منو نگاه کرد و گفت:
مهران-برای تو چیکار کنم؟!
-هیچی فقط خوب شو
دویاره ب*غ*لش کردم و ب*و*سیدمش و عرشیا گفت:
عرشیا-بریم الأن صدای امیرعباس در می یاد!
هدی هم مهرانُ ب*و*سید و بابا گفت:
بابامهراد-برو هونیا بچه ات چندساعته که بدون توئه..
عرشیا همراهیم کرد تا پائین،دیدم امیرعباس جلو نشسته و غرق در فکره،فکری که عصبیش می کرد..همه سوار ماشین شدیم و هدی گفت:
هدی-کلی نذر و نیاز باید ادا کنم.. «از آئینه ب*غ*ل به امیرعباس نگاه کردم،چش شده؟!نکنه یاد لعیا افتاده؟!مهران که گفت به پای لعیا هست..حتما مهرانُ نمی خوان..» نچ خیلی نگران مهرانم..
-باید بعد آزادی ببریمش بیمارستان،خیلی اوضاعش بده!
romangram.com | @romangram_com