#قشاع_پارت_199

اشکامو پس زدم و برگشتم طرف امیرعباس و گفتم:
-امیر..؟امیرعباس؟حالا چی میشه؟!
امیرعباس چشم دوخته بود به مهران که سرشو روی میز گذاشته بود و دست مامانُ محکم گرفته بود،مامان هم گریه می کرد،برگشتم دیدم هدی میگه:
هدی-خدایا شکر خدایا بزرگیتُ شکر خدایا ممنون ممنــون،می دونستم داداشم قاتل نیست...
بابا مهرانُ ب*غ*ل کرده بود و گریه می کرد،قاضی همه رو به سکوت وا داشت و من تو همین حین برگشتم به هدی گفتم:
-یعنی آزاد می شه؟!
هدی-معلومه دیگه حکمش باطل می شه،معلوم شد که قاتل نیست..
یهو توی اون سکوت ملیحه خانم بلند گفت:
ملیحه خانم-پس بلائی که سر دخترم اومده چی؟!
همه ی دادگاه به طرف ملیحه خانم نگاه کردند و عمو رسول خواست ملیحه خانم رو آروم کنه که قاضی گفت:
قاضی-اون پرونده ای جداست که اگر می خواهید به جریان بیفته باید شکایت کنید و مراحل قانونی و پزشکیش رو طی کنید!

romangram.com | @romangram_com