#قشاع_پارت_170
عرشیا-می گم پاشید بریم،یه شب دیگه بمونید..
امیرعباس-نمی خواد برید،بمونید..تو هم بمون عرشیا،شام خوردید؟
عرشیا-همسر گرام مگه گذاشتند؟!ما دراز اینور بچه از اونور صدبار می گم بچه هاتُ به امید ما نذار!
امیرعباس-هدی پاشو غذا گرم کنید یه چیزی بخورید..«در اتاق باز شد،صدای سورن هم می اومد که هنوز غرغر می کرد انگار با گاهی صدار در آوردناش می خواست حرفی بزنه..امیرعباس روی تخت نشست و گفت» پاشو بیا شام بخور،مگه صدبار نمی گم بچه شیر می دی نباید گرسنه بمونی!؟
-به لطف تو اونقدر استرس و حرص و جوش خوردم که دیگه میلم به غذا نمی ره..!
امیرعباس-لا اله الا الله..پاشو برو دست و صورتتُ بشور این بچه بازی هاتم بذار کنار «چرا ب*غ*لم نمی کنه تا از دلم دربیاره؟!چرا اینقدر جدی داره باهام صحبت می کنه؟اصلا از این لحن و حالت حرف زدنش خوشم نمی آد،رفته فکر کرده و تنها بوده تا به این نتیجه برسه که این دوران سی روزه ی عقدمون بهش فهمونده که زندگی با زنی مثل من و با شرایط من براش غیر قابل تحمله؟!برای همین لحنش عوض شده ..می خواد این چند روز هم سر و تهش هم بیاد..صیغه امون تموم شده،چی می گم!؟از جا پریدم و امیرعباس نگام کرد و روی چشمام خیره موند،موهامو به طرف بالا پس زدم و گفت» ببین با چشمات چیکار کردی..!!
اشکام فرو ریخت و گفتم:
-رفتی فکراتو کردی؟رفتی به این نتیجه رسیدی که نمی تونی با من زندگی کنی؟اینکه بهتره عموی سورن بمونی تا بابای سورن؟چه بهتر که این پیشنهاد صیغه رو دادی که منو تو خونه ات بشناسی نه؟آخه به چی من دل خوش کنی،به خونواده ام؟به سابقه ام؟به اینکه بکر بودم؟به اخلاقم؟به چی؟به چی من؟به اینکه هر چی می گی لج می کنم و برعکسشو انجام می دم؟برای اینکه حتی نتونستی از حقت استفاده کنی؟برای اینکه برا در آوردن حرصت حرفائی می زنم که دقیقا متضاد شخصیت و شأنته؟فهمیدی که من به دردت نمی خورم نمی تونی تحملم کنی سره به هوائیمُ،بچه بازیمُ،سلیطه بازی هائی که آخر و عاقبت خودمو به خطر می ندازم،زبونی که دراز می شه و سرمو به باد می ده؟آره..تنهائیات بهت اینا رو گفتن؟امشب هم صیغه تموم شد،آخــیش امیرعباس راحت شدی دیگه لازم نیستشب تا صبح بیدار بشی و ناز کسی رو که این همه اذیتت می کنه رو بکشی تا بلند بشه به بچه ی خودش شیر بده نه حداقل بچه ی تو!دیگه لازم نیست خسته و درمونده میای بچه اشو نگه داری چون ادعا می کنه از صبح هزار بار کارای بچه رو کرده دیگه مرد از بس شیر داد،جا عوض کرد،،،منت توله اشم سر توئه،هی بگه امیرعباس تمومش کن می ترسم،امیرعباس خیلی گریه می کنه من می ترسم ببین چی شده،امیرعباس..امیرعباس..وااای عاصی شدی؟چقدر ترس چقدر بی قراری های مسخره چقدر گریه چقدر لوس بازی..تا میای طرفش خاطرات لعنتیش پَسِت می زنند و جیغ می کشه و جای امیرعباس تو رو امیرحسام صدای می کنه،هر دفعه باید از خواسته هات بگذری چون بازم طبق معمول ترسیده،لعنت به این زن کاش اون جای امیرحسام می مرد،کاش..کاش هیچ وقت بر نمی گشتی ایران،رفتی دکترا گرفته شدی آقای مهندس شدی یه یقه سفید درجه یک که بیای یه زنِ دو دست چرخیده بگیری؟!تو کجا اینجا کجا؟!از همه بدتر ریختشو که می بینی جیگرت صد پاره می شه،تازه بچه اش الأن قیافه نگرفته بزنه و شبیه آینه ی دقت بشه اونوقته که دیگه خون برادری و عمو بودن یادت می ره و هر وقت می بینیش می گی آخ لعنت به تو روزگار که دقیقا چی رو کی رو تو کاسه ی من گذاشت...تنهائیات واقعیت ها رو روکردن؟بهت گفتن تو یه بار تو این دنیا زندگی می کنی چرا زندگیتُ باید فدای زن صیغه ایت بکنی؟!...
امیرعباس ساکت و عاقل اندر سفیه نگاهم می کرد،سورن هم انگار با وجود امیرعباس ساکت شده بود و خوابش برده بود،من همینطوری وسط تخت با اون موهای همیشه باز فر قهوه ایم به قامت خوش ترکیب امیرعباس نگاه می کردم...
امیرعباس-هونیا!کی بزرگ میشی؟! می رم بچه رو بذارم رو تختش..
با حرص و گریه گفتم:
romangram.com | @romangram_com