#قشاع_پارت_167
لعیا-مامان..می خوام یه کم..می خوام یه کم پیش سورن بمونم..با..با بابا می یام..
عمو رسول-پروانه تو هم برو...قبل رفتن با هونیا خداحافظی کنید...ملیحه ازت انتظار دارم که همون عاقل زنی باشی که همیشه روت حساب باز کردم..!
ملیح مامان با صدای لرزونی گفت:
ملیح مامان-دیگه حساب باز نکن اقا رسول..دیگه همه چیز معلوم شده،تا زمانی ساکت بودم که می گفتی کاری نکن که اون دنیاتُ به یه تهمت ببازی حالا دیگه تهمت نیست حقیقتِ..می خوام دست از عاقل بودن بردارم می خوام سنگینی دلمو سبک کنم..!
عمو رسول-با چوب زدن به دختری که نه اینکه کاره ای نیست بلکه آسیب دیده ترین قربانی این بازیِ؟!؟!
ملیح مامان-من با هونیا کاری ندارم فقط می خوام کمتر ببینمش تا کمتر یاد پسرام و برادرش بیفتم فقط همین..می خوام با کمتر دیدن خونواده اش کمتر تن بچه امو تو گور بلرزونم...
عمو رسول-ملیحه..!ملیحه..!حرفای من تموم شده ما با هم صحبت کردیم..
انگار عمو رسول هم پشت سر ملیح مامان رفت!در اتاق باز شد،هدی اومد تو اتاق چقدر دلم می خواست یکی ب*غ*لم کنه!با بغض نگاش کردم منو تو آ*غ*و*ش خودش کشید و سخت تو ب*غ*لش گریه کردم اون هم دقایق زیادی اونقدر که سورن بیدار بشه و مجددا به شیر نیاز داشته باشه..در اتاق باز شد و این بار لعیا بود،در حالی که سورن تو ب*غ*لش بود گفت:
لعیا-خواستم که خودم ساکتش کنم و نیام تو اتاق تا مزاحمتون بشم ولی نشد..!
-مزاحم نیستی،بدش به من.. «سورنُ ب*غ*ل کردم و لعیا کنارم نشست و گفتم» همه رفتن؟
لعیا-همه بجز عرشیا
romangram.com | @romangram_com