#قشاع_پارت_164

امیرعباس-چی؟!؟!لباسای زن دوست من تو کمد خونه ی ما چیکار می کنه؟!؟!!
-من فکر کردم یادش رفته اینا رو ببره یا ... «تو همین حین یه لباس از کمد برداشت و داد دستم..یه پیرهن کرم رنگ تقریبا بلند بود که روش یه کت نخی شکلاتی آستین بلند هم روش می بایستی می پوشیدم،لباس رو نگاه کردم با اون کمربند پرمین همرنگ کتش چقدر لباس شیکی برای یه مهمونی خونوادگی به نظر می رسید!مکث کردم..اصن حرفم یادم رفت لباس رو دیدم!گفتم» این که خیلی بلنده!
امیرعباس-حتما باید تنگ و کوتاه بپوشی همه ی تن و بدنت بیرون باشه؟!
با اخم به امیرعباس نگاه کردم و با حرص گفتم:
-توئی که فقط به همه ی جون من توجه می کنی وگرنه کسی اون بیرون سر بلند نمی کنه نگاهم کنه..!
امیرعباس عصبی ولی با لحنی آروم گفت:
امیرعباس-منظــور؟!منظورت چیه؟واضح حرف بزن جوابتو بدم..!
درحالی که می خواستم لباسو بذارم رو تخت و با همون پیرهن کوتاه سرمه ایم برم بیرون گفتم:
-واضح تر از این نمی تونم حرف بزنم!
آرنجمو گرفت و اونقدر با قدرت منو کشید طرفش که جفت دستام توی سینه اش جمع شد،توی چشماش نگاه کردم انگار خون و آتش از چشماش می ریخت..قلبم هری ریخت؛با صدای گرفته و تن پائین گفت:
امیرعباس-منظورت چی بود؟

romangram.com | @romangram_com