#قشاع_پارت_159
امیرعباس-باز پائین جر و بحث می کردند آخر عاقبتشون چی می شه خدا می دونه!
همه توی خونه ی ما جمع شده بودند،چهله ی محمدسورن بود،ملیح مامان برده بودتش حموم و همه هم دم در حموم جمع شده بودند..ملیح مامان گفت:
ملیح مامان-هونیا بیا با این کاسه ی چهل تائی آب رو سر بچه بریز.. «از میون جمعیت که همه یه سر گردن و چه بسا بعضی ها بیشتر ازم بلندتر بودند رد شدم و رفتم تو حموم..به ملیح مامان با خجالت نگاه کردم و کاسه رو داد دستم و در حالی که زیر لب دعا می خوند گفت» چهل بار با این کاسه آب رو سر بچه بریز و دعا کن...
به امیرعباس نگاه کردم و گفتم:
-می خوای تو بریزی؟
ملیح مامان-مادر باید بریزه..
بی لحظه ای تأمل گفتم:
-خب امیرعباس هم باباشِ..! «همه به من نگاه کردند،سرم رو به زیر انداختم تا قبل اینکه نگاه ها رو تصفیه کنم شروع کردم با کاسه آب روی سر سورن ریختن..زیر لب بسم الله گو زمزمه کردم» ایشالله سالم و صالح باشی،عاقل باشی،نه به بابای اصلی بری نه به دایی بی عقلت،نه به مادر و عمه ی بخت برگشته ات،ایشالله که به عموت بری..الگوت عمو امیرعباس و عمو امیرحسینت باشند..ایشالله قدمت خیر باشه که همه چیز برگرده مثل یه سال پیش،همه خوش باشند و با لب های خندون باز هم کنار همدیگه باشیم نه اینطوری که بابابزرگات بخاطر سنت ها،به خاطر اینکه گفتن صله ی رحم قطع نشه به خاطر اینکه ناعادلانه رفتار نکنند،چون گوشتشون لای دندون همدیگه است همدیگر رو تحمیل کنند،نه اینطوری که ملیح مامان منو به چشمی می بینه که دلش نمی بینه،نه اینطوری که همیشه می ترسم عمو امیرعباست یه روز به خودش بیاد و بفهمه که اونقدر درگیر آئین بوده که یادش رفته من اونی نبودم که می خواسته... «سرمو بلند کردم دیدم ملیح مامان همینطوری داره یکه خورده نگاهم می کنه..فقط اون می شنید که چی می گم،با خجالت سر به زیر انداختم و ادامه دادم» ایشالله قدمت اونقدر خوب باشه که همه بفهمند دائیت قاتل نیست،پیوندها باز به هم برگرده و ناگسستنی بشه..
امیرعباس اومد داخل حموم و گوشه ی کاسه رو گرفت و گفت:
امیرعباس-بقیه اشُ با هم بریزیم «بهش نگاه کردم لبخندی کمرنگ زد و بعد به ملیح مامان نگاه کردم که آهسته نگاهش رو ازم دزدید و به سورن چشم دوخت..امیرعباس هم زیر لب زمزمه می کرد سر بلند کردم و به مامان نگاه کردم،چشماش غرق در اشک بود نمی فهمیدم چرا گریه می کنه!به بابامهراد نگاه کردم گوشاش و گردنش سرخ شده بودند معلوم بود داره خودخوری می کنه ولی اون چرا؟!!عمورسول هم پر از بغض بود و چشم به سورن دوخته بود لعیا هم همینطور...سورن شروع به گریه کرد و امیرعباس سورنُ تو ب*غ*ل گرفت و گفت» حنانه خانم لطفا حوله ی شازدمونُ بدین..خیله خب بابائی تموم شد..یخ کردی آقـا..؟قربونش برم الأن مامان لباس تنت می کنه،بهت شیر می ده..اینقدر کولی بازی نداره که..!هونیا بلند شو هنوز نشستی؟!پاشو تن این بچه لباس کنیم سردش شد،در حموم هم باز بوده می ترسم سرما بخوره...
امیرعباس اومد از کنار من رد بشه که عمورسول گفت:
romangram.com | @romangram_com