#قشاع_پارت_157
-حالا چرا عجله دارید؟شب می موندید..
هدی-نه من باید برگردم بابا و مامان نگران می شن..
عرشیا-برای همین صد بار تا حالا زنگ زدن!
هدی جری شده به عرشیا نگاه کرد که داشت اون سوئیشرت آبی لاجوردیش رو می پوشید و تو چشمای هدی زل زده بود قبل اینکه کل کلشون شروع بشه گفتم:
-آخه من زنگ زدم گفتم هدی دیر می آد،گفتم آخر شب تو برش می گردونی..!
هدی مثل همیشه شالشو شُل سرش کرد و عرشیا اومد که از کنارش رد بشه گفت:
عرشیا-اون لامصبُ بکش جلو همیشه ی خدا وسط سرتِ..
هدی محل نگذاشت و رفتم کنارش آروم گفتم:
-هدی بکش جلو بهونه دستش نده،چرا لح می کنی؟!
هدی هم آروم گفت:
هدی-خودشو ندیدی چطوری می گرده،چه شلوار جینی چه سوئیشرتی چه موهائی درست می کنه بعد منو می خواد با پادر پاقدور محدود کنه..همش بپوش،سرت کن،آرایش نکن،...
romangram.com | @romangram_com