#قشاع_پارت_153
امیرعباس-خارج از محوطه ی آنتن دهی بودم..بریم داخل یخ کردی!
در خونه رو باز کردیم و عرشیا با شیطنت گفت:
عرشیا-ما مزاحمیم بریم حداقل تو راهرو زابراه نشید! «امیرعباس آروم خندید و با اخم به عرشیا نگاه کردم و عرشیا با امیرعباس دست داد و گفت» بچه هاتُ با ما تنها می ذاری یه فکری هم به حال اعصاب ما بکن داداش من..
-عرشیا می زنمت ها!
عرشیا-اون از کوچیکه که همش گریه این هم از بزرگه که همش از پنجره آویزون می شد و غرغر می کرد..!
با پا زدم به ساق پای عرشیا و امیرعباس منو کشید عقب خندید و هدی اومد جلو سلام کرد و امیرعباس گفت:
امیرعباس-خب پس تنها نبودی که بترسی..!
-من که نگفتم از تنهائی ترسیدم!!
عرشیا-باز ترسید؟!باید یه فکری به حال ترس های تو بکنیم هونیا..
-تو به حال خودت فکر کن،که همش به آدم گیر می دی..
عرشیا-بیا برو شامُ بیار مردیم از گرسنگی!
romangram.com | @romangram_com